طرح مکانیزاسیون خدمات شهری(2)

 

(عاشقانه‌های یک دلاک)

همه قصه آن شب در خانه جناب غدیرخان تقریباً همین بود که من برای شما گفتم. فقط یک جزئیاتی فرق می‌کند. مثلاًً بابای من آنشب که رفتیم در خانه جناب آقای غدیر خان خیلی خیالشان راحت بود که بالاخره اولادشان را سریک کار آبرومند فرستاده‌اند. بعد اینکه ما مزاحم جناب آقای غدیرخان نشدیم بلکه ایشان ما را به حضور طلبیدند؟!
درست یادم نیست که پی‌‌جامه پایش باشد فقط  از اشاره بابایم وقتی به خانه خودمان برگشتیم که دائم می‌گفت: مردک بلد نیست خشتکش را بالا بکشد حدس می‌زنم باید همان پی‌‌جامه پایش بوده باشد!
راستش فردای آنشب که رفتم به دفتر جناب غدیر خان همه چیز را یک طور دیگر دیدم. بابایم گفت نرو اما من که بی‌کار بودم، گفتم یک سری می‌زنم بالاخره حداقلش این است که تجربه‌ای کسب کنم و کسی را ببینم که از هیچ به همه جا رسیده و کیا و بیایی برای خودش به هم زده است.
داشتند وسایل می‌‌بردند داخل شرکتش. آسانسور را برای اینکه یکوقت موقع اسباب کشی جناب غدیر خان از آن برای این کار استفاده نشود خاموش کرده بودند. تا آمدم از پله‌ها بیایم بالا یکی به من اشاره کرد که آقا خدا پدرت را بیامرزد سر این میز را بگیر ببریم بالا.
من هم که حساس! جوگیر کمک کردن به همنوع شدم و خلاصه هی رفتم شرکت غدیر و هی درآمدم؛ هی رفتم وهی درآمدم....دفعه آخری که داشتم پایین می‌آمدم غدیر را دیدم که دارد با سرکارگران شرکت باربری تصفیه حساب می‌کند. سرکارگر تا من را دید اشاره کرد که بیا...
آقا غدیر من را که دید هاج و واج ماند.
سرکارگر دست زد به شانه‌ام و گفت: آقای غدیری این جوان را بگذار بیاید توی شرکت ما کار کند. باقی پول هم باشد شیرینی این انتقال؟!
بعد من را هل داد سمت ماشین خاوری که کارگرها داشتند سوار می‌شدند و گفت: خودم بیمه‌اش می‌کنم. خدا پدر شهردار را بیامرزد. کلی کار برای ما درست کرده‌است!
توی خاور که نشستم(یعنی هلم دادند و نشاندنم!) هنوز هاج و واج بودم که اینجا چی کار می‌کنم؟! اما بالاخره با خودم کنارآمدم هم با خودم و هم با بغل دستی خوش هیکلم که از زور خستگی خودش را روی من استخوانی رها کرده بود. تمام لباسهایم خاکی و کثیف شده‌بود. خیر سرم برای دیدن غدیرلباسهای پلوخوری خودم را هم پوشیده بودم.
خاور توی خیابانهای شهر می‌چرخید و بحث بین کارگرها شروع شده بود. چون من نمی‌شناختمشان همینطوری ازکناری خودم که درشت بود شماره 1 گذاشتم و باقی را هم به ترتیب شماره‌گذاری کردم.

شماره 1: خداییش کاری درست کرده برای ما این طرح مکانیزاسیون شهری جناب شهردار. کلی اسباب و اساسیه باید جابجا کنیم. با این پروژه‌هایی که جناب شهردار تاق وجفت دارد تعریف می‌کند ما تا دوسال بعد ازشهردار که فکر کنم اینبار رئیس جمهور شود مشغول جابجا کردن وسایل باشیم!
شماره 2: به این سیبیل قسم(همچین سیبیلی هم نبود. دوتا خط باریک روی لبش که همینطور تا کف صورت کک مکی‌اش پایین آمده بود) اونقدری که برای ما نون داره واسه ملت آب نداره. یادتون است وقتی طرف رئیس پلیس بود همین ما کلی کامپیوتر و تلفن و میز و کاور و کیف قبض و ... را توی همین ساختمانهای 110 و پلیس راه و عوارضی و اداره آگاهی...آوردیم ولی چه سودی واسه ملت داشت؟
شماره3: چرا به سیبیلت قسم می‌خوری که هنوز ارزش داره بیا به این کله کچل من قسم بخورکه از دست حرص خوردن به این روز افتاده!
شماره 4: اون سیبیل و اون کله کچل را نگه دارید که حیف است. به هیچی هم لازم نیست قسم بخورید. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ همین طرح تعویض پلاک رو مگه یادتون رفته که طرف قبل از شهردار شدن و رئیس جمهور بی کام شدنش روش اونقدر کاسبی راه انداخت؟
شماره 1: اونم برای ما نون داشت، خداییش نداشت؟ اونهمه پلاک بازکردیم و اونهمه پلاک بارزدیم تازه طرحشان هنوز کامل نشده بود و ملت داشتند به پلاکهای لیزری نصفه زرد عادت می‌کردند که باز خودمان اونها رو هم بار زدیم و این پلاک درازا رو بار زدیم و بردیم تا بزنند تن ماشین ملت و باز قبلیها را بکنند.
شماره 2: همسایه بدبخت ما می‌گفت: عقب جلوی ماشینش دیگه جا برای سوراخ شدن جای پلاک ندارد چون ماشینش توی یک سال چند دست چرخیده و هی پلاک پرچ کردن و هی کندند. واسه خیلیها کار درست کردند.
شماره 3: بد که نیست تازه از روی سوراخ‌ها می‌فهمه ماشینش واقعاً‌ چند دست چرخیده و کلاه سرش نمی‌ره؟!
این جا من هم برای این که خودی نشان بدهم و حالی این حمالها بکنم که تحصیلات دانشگاهی هم داشتم یکهو پریدم که با احتساب حداقل 2 سوراخ روی هر پلاک و 2 پلاک روی هر ماشین با شمارش سوراخهای عقب و جلو و تقسیم بر4 می‌توان فهمید که چند دست گشته. کارگرها همینطور هاج و واج نگاهم کردند و بعد همه با هم ناگهان زدند زیر خنده.
شماره 4: یعنی ما اینقده بی‌سواد به نظر می‌یایم. نه داداش نگاه به قد دراز من نکن که سرم موقع وارد شدن به دانشگاه ممکن است به سردر گیر کند. هم من و هم همه این عزیزان که پیش روی شما نشسته‌اند همه دانشگاه رفته‌اند.
به شماره 1 اشاره کرد که ایشان اقتصاد خوانده‌اند. به شماره 2 که ایشان حقوق خوانده‌اند. به شماره 3 که نگاه به سر بی مویش نکن مهندس برق است. و بعد دست گذاشت روی سینه‌اش که بنده هم مدیریت خوانده‌ام.

من که کفم بریده بود مانده بودم چی بگویم که شماره 3 گفت: آره داداش ما هم از زور بیکاری و اینکه به قول آقایان نیروی متخصص بودیم! سر این کار آمدیم. راستش همین بساط را قبلاً سر تشکیل 110 داشتیم و حالا سر 137 داریم. یک روز سرعت‌گیر به زمین پیچ می‌کردیم چون با یک شرکت تولید پلاستیک طرف حساب بودند و امروز سطل آشغال پلاستیکی نصب می‌کنیم چون طرف حالا تولید این ظرفها را قرارداد بسته است. امروز همه آن دست اندازهای غیر استاندارد را باز می‌کنند چون فاتحه کمک فنرهای ماشینهای دولتی وغیردولتی خوانده شده است و باز دست اندازهای آسفالتی خودمان را نصب می‌کنند.
شماره 2: می‌دانی خرهمان خراست پالانش عوض شده است!

شماره 1: هوی به خر توهین نکنید که کلاهمان توی هم می‌رود. به سوسک توهین کردند ببین چه بلایی سرش آوردند عبرت بگیرید؟

همه با هم می‌خندند و چشم و ابرو بالا می‌اندازند!

شماره 4: خدایی ذات طرف تعویض‌کار است نه تعمیرکار! حالا هرجا که برود فقط تعویض می‌کند. پلیس باشد دوربین مداربسته و کنترل سرعت و کامپیوتر و لب تاب و کاور ولباس فرم قشنگ و ماشینهای الگانس آخرین مدل و موتورهای مسابقه و خلاصه کبرا11!

شهردار هم که بشود از تعویض سطل آشغال بگیر تا آوردن موتور سه چرخهای به روز شده و ماشینهای رفت و روب و تابلوهای تقویم عملکرد شهرداری و خلاصه شهردار پاریس! اما..
همه با همه با خنده و آهنگین: خر همان خر فقط پالان عوض کرده!
من دیگه بقیه صحبتها را نمی‌شنوم خوشحالم که فعلاً کاری پیدا کرده‌ام تا کی دوباره جای جدیدی و پروژه جدیدی راه بیفتد و باز ما مشغول جابجا کردن امکانات و ادوات آن باشیم! اصلاً من عاشق اتوماسیون و مکانیزاسیون و خلاصه هرجور پیشوند +اسیون هستم. به قول آن مقنی زمان عهد ناصری اگر برای کسی آب نداشته باشد برای ما که نون دارد!
اما خداییش با همه این " اسیون " های مختلف من که فرقی را توی پایتخت احساس نمی‌کنم. ترافیک همان است و موشها به همان عظمت و هیبت و حتی کمی فربه‌تر و تابلوهای شهرداری روز به روز تقویم کاری نشان ما می‌دهند که فلان روز فلان طرح و پروژه افتتاح خواهد شد و باز وعده تا منتظر طرحی دیگرباشیم. انگار فقط قرار است که جابه‌جای فلک نگون بخت را سقف بشکافیم و همینطور فله‌گی فقط طرحی نو دراندازیم!
همین!

 

باقی بقایتان جانم فدایتان

 

دلاک الدوله

/ 2 نظر / 23 بازدید
بهاره اله بخش

لینکت اضافه شد چرا لینک من نیست پس؟ تو که گفتی اضافه کردی؟

مهديl

اگر دير آمدم، رفته بودم...