طرح مکانیزاسیون خدمات شهری (1)

(عاشقانه‌های یک دلاک)

امروز بابا که آمد خانه دستش یک جعبه شیرینی بود. مامان پرسید جریان این شیرینی‌ها چیست؟
بابا با سر و چشم به من اشاره کرد که: پسرت باید شیرینی می‌داد ولی چون دست و بالش فعلاً تنگ است زحمتش افتاد گردن من. برای این که برایش کار پیدا کردم آنهم کاری که با رشته جامعه شناسی کاملاً مرتبط است و می‌تواند سابقه‌اش را بالا ببرد. من که همین طور حاج و واج مانده‌ بودم. سریع رفتم آشپزخانه و برای بابا چای آوردم.
بابا بدون مقدمه رفت سراغ موضوع کار من و گفت که آقا غدیر - ما قبلاً به او غدیر غربتی می‌گفتیم – یک پروژه خدماتی از شهرداری تهران قبول کرده است. غدیر غربتی سابق و آقا غدیر فعلی را همه اهل محل می‌شناختند. رفتارهای عجیبی داشت. اصلاً سرووضع عجیبی داشت. از دور که نگاهش می‌کردی می‌گفتی لابد یک شاعر لاقبا است که عاشقیت زده ملاجش را داغون کرده و حالا در پی یار همین طور در کوچه و خیابان ویلان است. وقتی می‌آمد جلو تازه می‌فهمیدی غدیر است. موهای بلند و ریش به سینه رسیده و عینک ته استکانی که از شماره در رفته بود، بخشی از کاریکاتور قیافه غدیر بود. هیچ کس از اهل محل نمی‌دانست که چه کاره است. یک روز می‌دیدی توی خیابان ایستاده و با موبایل شیکی دارد حرف می‌زند. گاهی با یک پیکان 47 می‌دیدی‌اش و یک روز دیگر با پژو پرشیا...
بعضی از اهل محل می‌گفتند: آقا غدیر از سرمایه‌دارهای شهر است. ولی عده دیگری می‌گفتند: یک کلاه بردار است که از زندان آمده است و باز بعضی می‌گفتند: مأموری چیزی است که هر روز به یک قیافه است!
خلاصه این همه ابهام موجب شده بود که شوخی شوخی غدیر که به خاطر تیپ عجیب و غریبش به غدیر غربتی معروف شده بود، برای خودش احترامی به هم بزند.
تلفن زدم به نامزدم ایران خانم ( این اسم کاملاً مستعار است. قابل توجه برادران خوش غیرت ایشان که گاهی آدم را با آدامس جهت جویدن اشتباه می‌گیرند!.) تا آمدم صحبت کنم مادرم تلفن را قطع کرد و گفت: بچه! تا حالا سراغ چندتا کار رفتی که سرنگرفته بهم خورده؟ این دفعه را وایستا یک بار با آقا غدیر صحبت کن بعد می‌ری و به زنت زنگ می‌زنی!
دیدم راست می‌گه.
بعد از ظهر رفتیم سراغ غدیر در خانه‌اش. غدیر با بی‌جامه آمد بیرون که هان چی‌کار داری؟
بابا بعد از کلی سلام و احوال‌پرسی گفت: آقا غدیر ایشان پسر بنده – اسم خودم را هم به اختصار فعلاً نمی‌آورم!- که راجع به کارش با شما صحبت کرده‌بودم.
آقا غدیر یک نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: خب!
بابا گفت: خب. شما گفتید که بیاورمش و می‌توانید دستش را بند کنید توی همان پروژه خدمات شهری...
آقا غدیر حرف بابا را در حالی که انگشت اشاره‌اش را جلوی دماغش می‌گرفت؛ قطع کرد و دو طرف کوچه را برانداز کرد و آرام گفت: خیلی خب. حالا باید داد بزنی که عالم و آدم خبردار شوند و نانمان را هم آجر کنی؟ من یک غلطی کردم و گفتم: بیاید. اما حالا می‌گویم نمی‌شود.

بابا که یواش یواش داشت عصبانی می‌شد: صدایش را بالا برد که مرد حسابی خودت را مسخره کردی یا ما را؟ اول می‌گویی بیا و حالا می‌گویی نمی‌شود؟ این که نشد کار؟
آقا غدیر در حالی که به من نگاه می‌کرد گفت: سواد این گل پسر چقدر است؟
بابا گفت: مرد انگار کلاً خودت را به خریت زده‌ای مگه من برای تو نگفتم اون لیسانس جامعه شناسی دارد.
گفت: اولاً نگفته بودی. ثانیاً این عصبانی شدن ندارد. از این تیپ و قیافه می‌شد حدس هم زد. برای همین هم می‌گویم که به دردش نمی‌خورد. این آقا پسر می‌تواند سوار یک موتور سه‌چرخ شود و توی شهر دوره بیفتد. می‌تواند خیابان را جارو کند؟ اصلاً توی عمرش یک بار سطل آشغال خانه‌ را گذاشته دم در؟...

ادامه دارد.....


دلاک الدوله

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
سيادت

سلام اين دفعه من اول اومدم. عاشقانه های دلاک اين دفعه جالب تر از بقيه بود. خوشم اومد. تا ته خوندمش.

بهاره اله بخش

ممنون که سر زدی. حروف ی که جدا نوشته میشود مربوط به کامپیوتر خودت بوده. اسم شما هم به لیست دوستان من اضافه شد. منتظر نظرت در مورد داستانم هستم. البته این یک وبلاگ مشترک هست که بعضی داستانهاش مال من نیست. در ضمن در مورد داستانهات و اون سایت لطفا از خودت برام عکس بفرست ممنون.