گذری بر 3 داستان از ایمان اسلامیان

دوست نویافته‌ام جناب آقای ایمان اسلامیان سلام

 

داستانهای شما را خواندم اما قبل از این که به سراغ بحث درباره آنها بروم برایم مهم است که بدانم که شما چطور حقیر سراپا تقصیر را یافته‌اید؟!

اما بعد می‌خواهم فارغ از اینکه در اعتبار شما به عنوان نویسنده این داستانها کاملاً شک دارم به داستانها بپردازم امیدوارم که از این صراحت بیان من ناراحت نشده باشید.

پیشاپیش از این که من را به ضیافت داستانهایی زیبا - حتی اگر نویسنده‌اش شما نباشید - دعوت کردید سپاسگذارم.

از داستان اعتراف شروع می‌کنم که داستانی کلاسیک و خطی است و شخصیت پردازی مناسبی دارد و نویسنده با توجه به آگاهی از جغرافیای داستان و زمانی که داستان در آن اتفاق می‌افتد و ویژه‌گی‌های آن دوره زمانی خاص یعنی ابتدای جنگ جهانی دوم توانسته است داستانی موفق ارایه دهد.

داستانی که هرچند می‌توانست زیباتر از این باشد!

این داستان مانند داستانهای هانریش بل و خود همینگوی است و از همان نگاه سرد و زبان داستانی  به ظاهرساده و در عین حال روایتی نسبتاً پیچیده و چند لایه برخوردار است.

 داستان متکی برفضا و لحن است. بهترین انتخاب ممکن را نویسنده در انتخاب زاویه دید داشته است. زاویه دید دوم شخص و روایت نامه‌نگاری یک طرفه که در نوع خودش کمیاب است.

در واقع این زاویه دید بیشتر از آنکه دوم شخص باشد اول شخص است و نوعی وقایع نگاری شخصی و خاطره گونه است.

البته در بعضی از سطور داستان ناگهان چرخش زاویه دید از دوم شخص به سوم شخص دیده می‌شود که به نظر می‌رسد که سهوی باشد. زیرا کارکردی درپیشبرد خط روایت داستان نداشته است.

من "اعتراف" را کاملترین داستان از بین این سه داستان می‌دانم. و منظور من از اینکه در بالا اشاره کردم که نویسنده این داستان ها شخص دیگری است نیز بیشتر معطوف به این داستان است.

علاوه بر امتیازاتی که در بالا به آن اشاره شد این داستان از تعلیق و کشش مناسب و حوادث فرعی خوب برخوردار است هرچند در ابتدای داستان به این سؤال که چرا باید راوی چنین اعتراف بلند بالایی را برای نامزدش داشته باشد پاسخ داده نمی‌شود؟!

در ابتدا این داستان از سه شخصیت پدر و دختر و راوی تشکیل شده است و به نرمی دو شخصیت پدر و دختر از داستان حذف می‌شود و تنها راوی وداستانی که روایت می‌کند باقی می‌ماند.

پایان بندی داستان را هم می‌توان پایان بندی باز دانست. نه زن نویسنده پیدا شده است و نه معلوم است که پس از این اعترافات نامزد راوی چه برخوردی را پیش خواهد گرفت.

مخاطب هم از میان سطور داستان رازی را درمی‌یابد و آن شک به همینگوی است و این که آیا او داستانهای الیزابت هدلی را به نام خود جعل کرده است و یا نه این الیزابت هدلی بوده است که سارق اولیه داستانهای همینگوی بوده است و یا شاید هم الیزابت هدلی نامزد و یا رفیقه همینگوی بوده است؟

آنچه مسلم است رابطه‌ای وجود داشته است و هرکدام از پیش فرضهای بالا را که انتخاب کنیم چیزی از زیبایی های داستان نمی‌کاهد.

 

اما داستان مرداب را یک داستان کامل نمی‌دانم و تنها امتیاز آن را به عنوان یک متن ادبی زبان و فضاسازی دلهره آور آن می‌دانم. فضایی که تو را آماده یک اتفاق می‌کند که نمی‌افتد. این داستان را بیشتر یک طرح موفق می‌دانم که هنوز شکل نگرفته است ولی مایه‌های لازم برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد. با همه این ها این هم من را به یاد معصوم های گلشیری می‌اندازد و همین طور زبان داستانهای شهریار مندنی‌پور و نوع روایت منحصر به فرد منیرو روانی پوردر سیریا سیریا و کنیزو و ...!

خود این شباهت عیب نیست که حتی امتیاز است و نشان دهنده قدرت درک نویسنده آن از مطالعه آثار نویسندگان بزرگ است. تنها منتسب کردن کاردیگری به خود است که باید نویسنده

 ازاین عمل شرمسار باشد که امیدوارم اینگونه نباشد!

نمی‌توان به راحتی قبول کرد که داستان قطب پنج شنبه هم آثار بزرگانی چون ابوتراب خسروی، مندنی‌پور، حمزوی، مجابی را پشت سر نداشته باشد.

اما من با وجود اینکه "قطب پنجشنبه" را نسبت به داستان "اعتراف" ضعیف تر می‌دانم اما بیشتر می‌پسندم که شاید به دلیل ارتباط بهتری است که با من ایرانی به خاطر همذات پنداری برقرار کرده است.

این داستان می‌توانست به داستانی ممتاز تبدیل شود که با عجله نویسنده در پایان بندی این امکان ازبین رفته است.

متأسفانه مکان و زمان این داستان نامشخص است. تنها از قراین ممکن است حدس بزنیم که در زمان قاجاریه اتفاق افتاده است.

"خواجه شدن" یا از دست دادن قدرت جنسی مردانه! اتفاقی بود که برای اولین شاه قاجار و مؤسس سلسله قاجاریه؛ آقا محمد خان در دربار زندیه افتاد.

عقده‌ای که از این واقعه در قاجاریه بوجود آمد موجب شد که این خاندان عنان اختیار خود را ازکف داده و رفتاری را در مورد مردم و خصوصاً زنان در پیش گیرند که رفتاری وقیحانه و  سراسر خشم و کینه بود. و گویا این عقده تا پایان حکومت این خاندان و حتی در شازده های به شاهی نرسیده نیز ادامه یافت. هوشنگ گلشیری به زیبایی در "شازده احتجاب" آن را نشان داده است.

آگاهی نویسنده از حالات روانی یک خواجه باعث شگفتی من شد. شمه‌ای از این حالات را در کتاب "خداوند الموت" نوشته پل آمیر خوانده بودم.

شخصیت پردازی دو شخصیت اصلی یعنی قطب و خواجه خوب از کار درآمده است و کاملاً باور پذیر است. به شخصیتهای فرعی همچون زنان حرم سرا نیز خوب پرداخته شده است.

اما مشکلی که در تمام این داستانها مشترک بود و در این داستان هم وجود دارد گره اصلی داستان است و چرایی این گره که معلوم نیست که واقعاً چرا این داستان توسط خواجه روایت می‌شود؟ برای چه کسی روایت می‌شود؟ اصلاً چرا باید تعریف این وقایع مهم باشد و اگر برای راوی مهم است از کجا معلوم که برای ما هم مهم باشد؟

پاسخ به این سؤالات برمی‌گردد به چرایی داستان یا منطق روایت که سؤال اساسی داستان است. درست است که انتخاب جانشین برای ادامه سلسله اقطاب مهم است اما این اهمیت در این داستان درنیامده است و ما در انتهای داستان تازه به عدم قدرت باروری حضرت قطب و اهمیت ادامه نسل پی می‌بریم.

هنوز هم زبان این داستان و لحنش برای من ستودنی است و هرچند پاری اوقات این زبان و لحن ناگهان شکسته می‌شود اما خبر از نویسنده‌ای می‌دهد که برای پیراستن زبان داستان و رسیدن به زبانی مناسب در تلاش است.

در تمام این داستان‌ها حضور کمرنگ برخی از عناصر داستان را دیدم که در انتها خوب است به آن اشاره کنم.

" دیالوگ نویسی" چندان مورد توجه نویسنده نیست که می‌تواند این توجیه را داشته باشد که با فرم انتخابی نویسنده برای داستانها چندان همخوانی نداشته است.

آنچه مهم است این است که نویسنده این داستانها خوب می‌خواند و سریع می‌نویسد و کاملاً از امکانات قالب داستان کوتاه خبر دارد و آنها را به کار می‌گیرد و اگر این رویه را ادامه دهد و صبر کند یکی از نویسندگان بزرگ ایران خواهد شد.

 

در انتها برای نویسنده این سه داستان آرزوی موفقیت می‌کند.

 

 

شادزی

مهدی کفاش

23مرداد 1384- تهران

/ 4 نظر / 46 بازدید
سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي نيمه طنز ـ نيمه جدي تحت عنوان « منتقد يک دقيقه اي» ( آموزش نقد به شيوه هاي کلاسيک و پست مدرن) به روزم...حتما سر بزنيد!

تائيس

سلام تائيس به روزه... هماره جاودان!

اميرحسين عسگری

با سلام . با قسمت هايی از داستان « چاک جعده » به روزم . ببينيمتان .

ح.ق

خوشجالم از اينکه با اين دقت به تحليل داستان پرداختيد اما مساله شخصيت پردازي و سير تکويني داستان به منزله ي اصلي ترين وجه شاکله ي اثر، بحثي منسوخ است و آدم را ياد داستانهاي تولستوي و بالزاک مي اندازد.اين جنبه ي روانشناختي داستان است که آن را در خور ارزش مي کند(يا نمي کند) (البته از ديدگاه من) با سپاس