سید مهدی موسوی نژاد، داستان نویسی که به جرم اندیشیدن دستگیر شد!

دیروز پنج شنبه 26 شهریور1388؛ ساعت 5 عصر، "سارا" خانم؛ همسر دوست نویسنده ام سید مهدی موسوی نژاد با من تماس گرفت. صدایش می لرزید. گفت ریختند خانه و مهدی را گرفتند. گفتم کیا؟ واسه چی؟ کی؟...
سوالهایی که خودم می دانستم پرسیدنش در آن موقعیت بیهوده است. خواست که بروم خانه شان. گفت برادر مهدی؛ علی آقا هم اینجاست.
ترسیدم. صدایش خیلی مضطرب بود. شک کردم که نکند بهانه ای باشد برای کشاندنم به آنجا. ترسیدم که تحت فشار باشد. وسایلم را جمع و جور کردم و به خانمم گفتم اگر برنگشتم و تا آخر شب تماس نگرفتم به دوستانم خبر بده. توی ماشین پشت سرهم دوستانم به من زنگ می زدند و خبر دستگیری مهدی را می دادند و نگران وضعیت من بودند. گویا به محل کار مهدی هم که یک خبرگزاری و دفتر نشریه بود رفته بودند و کامپیوتر و وسایلش را برده بودند.
یک ماه پیش به مهدی گفته بودم که بالاخره نوبت ما هم می رسد و او خندیده بود که ای بابا کی می آد ما رو بگیره؟!
شب قبل را با هم گذرانده بودیم و من از فیلمنامه ای که طرحش را می زدم گفته بودم و او از رمانی که دست گرفته بود. همان دیشب گفتم خسته ام و دلم می خواهد چند روزی بروم مسافرت.
مهدی گفت با هم برویم. و حالا او را برده بودند و رفته بود و من ....
سر خیابان ماشین را گذاشتم و رفتم در خانه مهدی. در خانه باز بود. زنگ زدم. قلبم داشت از سینه ام در می آمد. نمی دانستم جرم مهدی چه می توانست باشد؟ لابد داستان نوشتن! لابد شعر گفتن! لابد فکر کردن!...
وارد خانه شدم. همه چیز را به هم ریخته بودند. برادرش به استقبالم آمد و همسر مهدی خیلی سریع ما وقع را تعریف کرد. دختر کوچک مهدی "سحر" خیلی آرام یک گوشه ایستاده بود و گوش می داد. سه ساله بود و درست همسن امیر من بود و همبازی اش. همین دیشب با همسرم می گفتیم چقدر رابطه سحر و امیر در عین بچه گانه بودن قشنگ است.
خیلی چیزها در این چند ماه دیده بودیم. باید می دیدیم خیر سرمان نویسنده بودیم و باید این تاریخ را بی تحریف  و وارونه سازی  تلوزیون و رادیو و نشریات صاحبان قدرت می دیدیم و دیده بودیم و موضوع گفتگوی ما هم همین ها بود.
من پشیمان نبودم از رأیی که داده بودم. حتی افتخار هم می کردم که کاندیدایم مرد بود. حقیقت را فدای مصلحت نکرده بود و جنسش با روحانی هایی که دیده بودم فرق داشت. کروبی صادق بود و با این که به خاطر روحانی بودن و مجتهد بودن دروغ شرعی گفتن و توریه و تقیه و انواع و اقسام دروغ های مصلحتی! دیگر را بلد بود اما  نگفته بود.
دیشب سید مهدی همه اش توی فکر بود. خیلی دوستش داشتم. کمتر کسی را دیده بودم که اینهمه مطالعه داشته باشد و فکر کند و بنویسد. توی خانه خیلی جلوی خودم را گرفتم که بغضم نشکند. دلم نمی خواست نگرانیم را از وضعیت سید مهدی کسی متوجه شود.
ساک و فلاکس چای و بقیه وسایل کنار در بود. همسرش گفت که مهدی ماشینی را گرفته بود و آماده بودند که مسافرت بروند و همان موقع ریختند داخل خانه و مهدی را بردند.
توی اتاقش رفتم. همسرش گفت همه نوشته ها و کامپیوتر و سی دی ها و حتی آخرین داستانها و رمان نیمه کاره اش که روی میزش بوده را برده اند.
از خانه شان بیرون آمدم. دیشب را خانه نرفتم تا حالا و آواره ام. نمی دانم که سر مهدی چه خواهند آورد؟! مهدی سراسر آگاهی و لطافت و مهربانی است و در برابرش مردانی خشن و سراسر غرور و نخوت و جهالت و خشونت! که گویا هیچ حدی هم برای اجرای هیچ گونه عمل غیر قانونی برای خود قائل نیستند.
برادرش سید رضا موسوی نژاد از مشهد زنگ زد و بیشتر از برادرش مهدی نگران من بود. نمی دانم این خانواده تا کی باید مصیبت ببینند و نگران و مضطرب باشد. شوهر خواهر سید مهدی؛ محمد علی ابطحی است که در زندان است و چند نفر دیگر هم از این خانواده یا تحت تعقیب و یا بازداشت و یا....
یک شب سخت گذشته و هر لحظه سید مهدی جلوی چشمم هست و دلتنگش هستم. دلتنگ کسی که هر ساعتی از شبانه روز که دلم می گرفت تلفن می زدم و می رفتم و می دیدمش.
دوستانم نگرانم هستند و می گویند باید بروی اما نمی دانم باید کجا بروم تا در امان باشم؟ کجا بروم تا خبر کشته شدن و زندانی شدن و مفقود شدن و تجاوز به حریم خصوصی عزیزی را نشنوم؟ اصلاً نمی دانم به چه بهانه ای باید بروم و فکر هم نمی کنم که برای کسانی که خود را سرباز گمنام امام زمان می دانند تا بهشت را برای خود بخرند اصلاً بهانه ای مطرح باشد زیرا که آنها برای رسیدن به بهشتشان دنبال بهانه نیستند و بیشتر دنبال بهایی هستند که دریافت خواهند کرد!


با اینهمه برای مردمم و عزیزانم باز هم همان آرزوی گذشته را می کنم:

شادزی

 

/ 5 نظر / 136 بازدید
مهسا

سلام www.SareVaght.com  لینک وبلاگم رو توی این سایته گذاشتم خیلی جالبه توهم کدش رو کپی کن تو قالب وبلاگت تا لینکت بره تو سایت , مخصوص وبلاگهاست تبلیغ کاملا رایگان وبلاگهاست . کدش هم میتونی از این آدرسش بگیری http://sarevaght.com/web/add.html/?CODE

علیرضا

سلام می خواستم بپرسم خوبی یا حتی بگویم نماز روزه قبول دیدم نه این حرف ها برای حال عادی است تو که من را خوب می شناسی و من هم تو و همدی را و تو می دانی که من تا همین 7-8 روز پیش هم دفاع می کردم از همه چیز اما حالا بغضم ترک خورده دیشب به امام رضا گفتم آقا این خراب شده آبادی شماست پس کو دست عنایتی وقتی قصه گرفتن مهدی را شنیدم داشتم می ترکیدم شا ید هم ترکیدم نمی دانم ریدم توی این دنیا که من باید نگران تو باشم باید نگران مهدی باشم

یکی مثل تو

آقای کفاش! آقای استوری لاین! آقای مردی! من همسایه دوستتون حسین ص هستم که پارسال با هم تلفنی درباره فا... صحبت کردیم و اخیرا هم در سایت سرمایه هم به من پیام داده بودید. شناختی! نمی دونستم تو هم آزاد اندیشی! الکی که نیست! از دیار رادمردان خراسانی! می دونم که از لحاظ روحی حالت خوب نیست! اما این رو بدون که گذشت زمان به خوبی حقانیت ما رو ثابت خواهد کرد. سنت تاریخی شکست ظلم بدون هیچ شکی اتفاق خواهد افتاد. سید مهدی برادر یکی از بهترین استادان من، یعنی استاد دکتر سید علی موسوی نژاد است. و خوب می دانم آزاد اندیشی و تطبیق آن با حوادث زمانه دوست شما آقا سید مهدی، بی گمان می تواند تحت تاثیر برادرش باشد. از اینکه با شجاعت می نویسی، بهت تبریک می گویم. در ضمن خیلی مایا به دیدار حضوری هستم. به امید دیدار!

متولدماه بهمن

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه