روزنامه شرق از غرب؛ غروب کرد!

 کلی مطلب در این باره نوشته بودم که به سلامتی سیستم گند پرشین بلاگ به دیار عدم رفت، فاتحه!
اما بعد از کلی عصبانیت و فحش به خودم که چرا هوسم کرد آنلاین بنویسم و در نتیجه آنلاین، همه‌ این مطالب پرید؛ تصمیم گرفته‌ام کمی حال و هوای این وبلاگ را عوض کنم.
بعد از این مطالب طنزی با عنوان موقتی " عاشقانه‌های یک دلاک! " در این وبلاگ می‌نویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
راستی من در همین جا به جای شورای نظارت بر مطبوعات از روزنامه وزین شرق به خاطر تعطیلی عذرخواهی می‌کنم. برای این روزنامه متوفی طلب آمرزش و غفران و برای بازماندگان بیکار این روزنامه آرزوی موفقیت و تعطیلی روزنامه بعدی و همین طور بعدی را دارم. ( خداییش اگه اینا روزنامه نبندند شورای نظارت می خواهیم چه کار؟)
به همه نویسندگان ایران هم این نوید را می‌دهم که خیالشان از بابت خواندن مطالبشان توسط مسولین ارشاد و شورای نظارت بر مطبوعات و مردم همیشه در صحنه راحت باشد.
به چند دلیل:
اولا: انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست!
دوماً: فعلا تنها زمان مطالعه ملت صرف خواندن رسانه مکتوب جدیدالتاسیس sms می‌شود و فعلاً وقت خواندن مطالب علمی و فرهنگی و سیاسی و هنری را ندارند.( منظور همان پنج دقیقه مطالعه سرانه ایرانیان در روز است!)
ثالثاً:در دولت فعلی به خلاف دولتهای سابق که حرفهای قلمبه‌ای مثل سازندگی و گفتگوی تمدنها و قس علی هذه می‌شنیدیم؛ سواد مسولین محترم نم کشیده و اگر هم روزنامه و کتاب بخوانند اصلاً حالیشان نمی‌شود که نویسنده چه نوشته است و اگر هم بفهمند در حد تماشای عکس و کاریکاتور و آنهم در حد مختصر شعور شان است. درنتیجه اگر کمی نویسنده خلاقیت مثلاً در حد مهد کودک بکار برد ؛ این مسولین محترم از فهم آن عاجز خواهند بود...
رابعاً: و السلام علی من التبع الهدی...
این رابعاً را در سخنان یک مسول بلند مرتبه محترم اما کوتاه قامت نه چندان زیبا! شنیدم گفتم درج کنم شاید همین یک رابعاً فیلتر نشود و ملت بفهمند که اولا و ثانیا و ثالثا هم وجود داشته است.

شادزی

/ 4 نظر / 22 بازدید
پاک

ببينم پسر كله‌ات به جايي نخورده؟ يه دستي به سر و گوش بكش شايد خوني،‌ تپه‌اي چيزي به خودت بياره. در هر حال مطمئنم حالت سر جا نبوده. پاك! زدي به سيم آخر كه! خب ديگه، پاك خلاصي!

بادبادک بی دنباله

با يک داستان به روزم . فردا هم در جلسه سرو می خوانمش . راستی که راست گفتی ... اين نيم وجبی انگار هزار تختش کمه . البته حيف شرق نبود که در زمان اين ها چاپ می شد!!!!!

آرزو

عجيبه که هنوز به مرز بی تفاوتی نرسيدی .و بعضی چيزا برات عادی نشده .بزرگ شو برادر

ميثم متاجی کجوری

مستطيل ها را مي بيني كه كنار هم افتاده اند و رنگ به رنگ . گاهي هم تلي خاك مي بيني كه مستطيل نشده و هنوز مي تواني جاي پاي عزاداران با گريه هايشان را احساس كني. سلام دوست گرامی با داستانی به روزم و منتظر حضور و نظر ارزشمندت.