دلقک هیچ وقت نمی‌خندد!

این داستان را تا به حال کسی نخوانده؛ پس تقدیم به تو شازده

دلقک هیچ وقت نمی خندد!

- به من مربوط نیست!
- یعنی چه که به من مربوط نیست؟
- خیلی هم دلت بخواهد، تیاتر ناقصت را برات می‌چرخانم.
- تو می‌چرخانی؟ نه جون من بگو کدوم دفعه حاضر شدی از روی متن نمایشنامه کارکنی؟
- برو بابا تخته حوضی و متن؟ همه تیاتر تو بند منه که دلقکشم.
کسی در اتاق را به تندی باز کرد و گفت: آقا کریم نوبت شماست، کریم در حالی که از پشت میزگریم بلند می‌شد گفت: برو بگو تیاتر بی تیاتر. راستیتش امشب آقا کریم حال بازی نداره!

***

آقا کریم روی سِن می‌آید. چشمانش، چشمهای شبهای پیش نیست. طور دیگری است. می‌چرخد. ناگهان روی زمین می‌نشیند. دستش را ستون بدنش می‌کند. دست دیگر را برکاسه زانو می‌گذارد. سربالا می‌آورد. چشم می‌چرخاند میان جمعیت به صورتهای که ناآشناست و نگاه می‌کنند. چشمهای زیادی را می‌بیند که غریبه است:
- هان چیه؟ چرا اینطوری نگاه می‌کنی؟ آره من همون کریم سیاهم...
یکی از ته سالن داد می‌زند: چیه سیاه؟ فکر می‌کنی کوریم و نمی‌بینیم که سیاهی؟
اشکهایش می‌شویند راهی که سالهاست روی صورتش سیاه مانده‌است. شب کلاهش را برمی‌دارد وزمین می‌گذارد. هنوز فکر می‌کند که شبکلاه روی سرش است. سنگینی‌اش را می‌فهمد. دور سرش انگار سالهاست خطی جا خوش کرده‌است. نوار چرمی سیاه لبه کلاه را سالهاست که نشسته‌اند.
سالها پیش بود که روی همین سن ایستاده بود....
در چشمان جوان هرزه خیره می‌شود. سالها می‌گذرد. کودکی می‌بیند که دست در جوی آب دارد و دیده به روبرو دوخته. دستها گل و شل و لجن را می‌کاوند.
زن می‌خندد درنگاه پسرک که بیا.
مردم از زیر تصویر زن خندان رد می‌شوند و به داخل سالن می‌روند. عطرها و بوها و رنگ‌ها...دردی دردستانش می‌پیچد. چشم به لجن می‌دوزد که آرام رگه‌های سرخرنگ خون، رنگش را عوض می‌کند.
بوی لجن میان بوی عطرهای زنانه و سیگارمردانه می‌پیچد. دستش را پس می‌کشد. میان لجن‌ها تکه‌های آویزان گوشت دستش و لجن‌های خونی را می‌بیند...
چشمان جوان هرزه پر می‌شود از جوانیش. بازی‌هایش در نمایش‌های تخته‌حوضی‌ لاله‌زار و اشاره‌هایی که بازی اوست. به هم نشانش می‌دهند. شده‌است کریم سیاه و شبهای کافه‌ و بوی عطرهایی که نزدیک‌ترند و بوهای رخوت آور کافه و زن‌هایی که مثل عکس زن جلوی تأتر می‌خندند. کودکی و شلاق سیاه بردستها رفته است و تنها تکه‌ای گوشت بدجوش بردست مانده و بوی لجن که همیشه میان عطرهاست.
دوباره چشمهای جوان هرزه است که: هان کری بازیت را بکن سیاه؟!
دستانش می‌لرزد. بوی لجن می‌پیچد... سرش گیج می‌رود... شبکلاه غرق لجن می‌شود. می‌گذارد سرش و می‌ایستد. تلوتلو می‌خورد و می‌گوید: آره من، من سیاهم...س..یا..ه...

یکشنبه 6 آبان 1380

شادزی

/ 2 نظر / 13 بازدید
لیلی

آدم چه دير می فهمدشازده من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. این را سهراب سی و سه سال پيش، در آن هشت ماهی که در نیویورک بی پرنده و نادرخت مانده بود نوشت. حالا بعد از این همه سال... این همه جا...من هنوز باور نکرده ام که انسان یعنی عجالتاً... شازده می فهمی که ربطش را؟ آها...اینطوری