او

او

مرد دستانش را پايين آورد و رو به جمعيت با صداي بلند گفت:
مي‌دانيد ما در چه زماني هستيم؟!
همه سر تكان دادند امّا يكي سرش را تكان نداد وخنديد.
مرد دانست كه او همان است كه مي‌ترسيد باشد. مرد يادش آمد كه خودش هم نخنديده بود. يكسال بعد مرد اعدام شد و او كه نمي‌خنديد جايش را گرفت وروزي روبه جمعيت با صداي بلند گفت:
مي‌دانيد ما در چه زماني هستيم؟!………

مهدي كفّاش
زمستان1381

/ 0 نظر / 10 بازدید