همیار پلیس!

مصیبتی شده برایمان کارهای امیرکوچولو! همه­ اش از یک سی دی شروع شد. یکروز مقیمی دوست قدیمی ­ام را وقتی رفته بودم خلافی ماشین را بگیرم توی نیروی انتظامی دیدم.

رفیق دبستانی بود. برای خودش کسی شده بود. خیلی سال بود که ازش خبر نداشتم. من را به اتاقش دعوت کرد. از جلوی هر به قول امیرکوچولو پدیسی که رد می­ شدیم به مقیمی احترام می­ گذاشتند و برایش پا جفت می ­کردند.

از نوع صدا کردن حضرات پدیس فهمیدم که درجه اش سرگردی است!

بعد از کلی نقل خاطرات قدیم موقع رفتن جناب سرگرد مقیمی به سربازی که دم در بود گفت یک بسته آموزش همگانی برای دوست من بیار!

مقیمی بسته را از سرباز گرفت و گفت این را به پسرکوچولوی گلت هدیه می­ کنم. دفعه بعد که آمدی حتماً بیارش، دوست دارم ببینمش.

امیرکوچولو بسته را که توی خانه باز کرد. یک سی دی داخلش بود. امیر سریع آن را داخل دی وی دی گذاشت و .....

بله این شد اول بیچارگی ما!

تا چند روز کار ما این بود که کنار امیرکوچولو بنشینیم و مجموعه انیمیشنهایی که به سفارش نیروی انتظامی تلوزیون پخش می­ کرد را حالا یکجا توی سی دی هدیه مقیمی ببینیم.

بعد از مدتی من و مادر امیرکوچولو خسته شدیم ولی امیرکوچولو با دقت انگار نه انگار که بار صدم است باز می­ نشست و تماشا می­ کرد.

چند هفته بعد مقیمی را توی خیابان دیدم. اولش ترسیدم. داشتم دنده عقب می رفتم که بروم داخل فرعی که ردش کرده­ بودم که دیدم یک ماشین الگانس پلیس آمد و جلوی من ایستاد.

با خودم گفتم جل الخالق! یکهو دیدم در سمت شاگرد باز شد و پلیسی که عینک دودی داشت آمد طرفم. عینکش را که برداشت انگارسطل آب یخ خالی کرده­باشند روی سرم. جناب سرگرد مقیمی بود! زد زیر خنده که: ترسیدی نه؟

گفتم: نترسم؟! مرد حسابی کیه که از پلیس نترسه؟ گفت خوبه دیگه شلوغش نکن. داشتم می­رفتم شهرک آزمایش یکهو دیدمت. راستی پسرت سی ­دی را دید؟ خوشش آمد؟

گفتم: پدرمان را درآورده. هزار بار دیده بازم ول کن قضیه نیست.

گفت: جدی؟

بعد رفت و از داخل ماشینش یک کارت پرس شده آورد و گفت: بیا این کارت همیار پلیس است. بده به امیر کوچولو. نامردی اگه نیاریش ببینمش!

از مقیمی خداحافظی کردم. توی راه خانه یک بساطی دیدم. یک پیراهن سفید کوچولو توجهم را جلب کرد. پیراهین دوتا درجه پلیس سرشانه­ اش دوخته شده بود. یک نشان نیروی انتظامی هم روی سینه ­اش بود!

....

دو ماه گذشته بود. توی این دو ماه هروقت توی ماشین می نشستیم امیر کوچولو شروع می ­کرد به تذکر آیین نامه­ ای درباره کمربند ایمنی، حرف نزدن موقع رانندگی، استفاده نکردن از تلفن همراه، سرعت مطمئنه یا به قول خودش مطتتنه!.....

حالا دلیل آنهمه دقت در دیدن انیمیشنها را می ­فهمیدم. امیرکوچولو همه را حفظ کرده بود.

جالب اینجا بود که تا کنار پلیسی توی خیابان یا سرچهارراه می­ رسیدیم شروع می­کرد به احترام نظامی گذاشتن و گزارش دادن تخلفات من!

یک روز هم کلید ماشین را قایم کرده ­بود. هرچه من و مادرش گفتیم کلید را بیاور به کتش نمی ­رفت.

می­ گفت: شما تلاف تردید و باید ماشینتون متتقف و تدسط همکالانم به پالکینگ ننتقل شود!

کلید پیدا نشد. بنده هم اعمال قانون شدم و آنروز به سرکارم دیر رسیدم!

این اواخر وقتی می ­دید من تخلفی ندارم یواش یواش چاخان هم می ­کرد و وقتی می گفتم: بابا من که کار خلافی نکردم به عادت سیا ساکتی یکی از کاراکترهای خلافکار انیمیشنهای نیروی انتظامی می­­ گفت:بی خیال بابا!

روزی هزار بار به این فرهنگ سازی پلیسی تف و لعنت می ­فرستادم. از یک طرف کودکم را می­ دیدم که چه طور دارد به موجودی ناشناخته تبدیل می­ شود و از آن طرف همه چیز ظاهراً قانونی بود!

وقتش رسیده ­بود که کاری بکنم. ایده­ای به ذهنم رسیده­ بود. آن هم اینکه یکجوری واقعیت جامعه را نشان امیرکوچولو بدهم.

.........

توی خیابان بودیم. خبر داده­ بودند که حال پدر خانمم خوب نیست. باید سریع خودم را می­ رساندم خانه پدرخانمم و او را به دکتر می­ رساندم. چاره ­ای نبود. می­ دانستم که تنها کسی که می­ تواند نجاتش دهد من هستم. اورژانس همیشه دیر می ­رسید!

ماشین را برداشتم و زوج و فرد را بی­ خیال شدم و وارد طرح مثلاً ترافیک شدم. به این امید بودم که فوقش جریمه می ­شوم ولی جان پدرخانمم را نجات می­ دهم.

خانمم در حالی که گریه می­ کرد هی داد می ­زد: زود باش سریع تر.

امیر کوچولو ساکت کز کرده ­بود و عقب و صدایی ازش در نمی ­آمد. می ­دانستم که باباجون را خیلی دوست دارد.

یک پلیس برایم تابلو نشان داد. خودم را به کوری زدم و رد شدم. نزدیک خانه پدر خانمم بودیم که یک موتور پلیس آژیر کشان جلوی ماشین پیچید.

تا آمدم توضیح بدهم گفت: کارت ماشین و گواهینامه!

حسابی کلید کرده ­بود که باید ماشین بخوابد و به پارکینگ منتقل شود. هرچه اوضاع  را برایش توضیح دادم هیچ فایده­ ای نداشت! حتی همسرم هم شروع کرد به گریه کردن و خواهش کردن ولی بی ­فایده بود.

فکری به ذهنم رسید. از داخل داشبورد یک دسته اسکناس سبز برداشتم و نصفش را لای کیف مدارکم گذاشتم و گرفتم طرف پلیس!

چند دقیقه بعد توی آینه امیر کوچولو را دیدم که هاج و واج داشت می­ دید که من در حالی که از آقای پدیسی که حالا خندان بود، تشکر می­ کنم به سمت خانه باباجون راه افتادم!

.....

مشکل تا حدی توی خانه ما حل شده است. شکر خدا پیش از اینکه نیروهای همیشه حاضر!! اورژانس بیمارستان به خودشان زحمت بدهند و بیایند؛ پدر خانمم را به موقع رساندیم بیمارستان و نگذاشتیم سکته قلبی جان نازنینش را بگیرد.

امیرکوچولو هم مدتی است که از صرافت اعمال قانون افتاده است فقط گاهگاهی توی خیابان یکهو کلید می ­کند که:

کارت ماشین و گواهینامه!

وقتی کیف مدارک را می­ دهم سریع به من برمی­ گرداند و لایش را نشانم می­ دهد: بابایی پس پول چرا لاش نذاشتی؟!


 شادزی

 21 اردیبهشت 1388

/ 4 نظر / 26 بازدید
زهرا سیادت

خونه جدید مبارک ! این قالب بهتر از قبلیاست . یه عکس از جوجه کوچولوی موفرفری که لباس پلیس پوشیده و نمی دونم الان چه شکلی شده بذار پایین این پست .

اله بخش

متشکرم دوست عزیز. روی ماه همیار کوچک پلیس را نیز دورادور می بوسیم.

رضا سلیمان نوری

درود تولد دوبارت مبارک آقای داستان نویس طلبه بورس باز شده[شیطان] یا حق

علیرضا

سلام مهدی جان تبریک خیلی که اینجا راه افتاد راست می گی این بالا رو؟؟؟!!!