انگار گفته بودی ليلی از نگاه دیگر...

خانم سپيده شاملو
سلام
رمان شما يعني انگار گفته بودي ليلي... را خواندم. مي‌دانم كه رمان شما در شمار رمانهاي بازاري محسوب نميشود و مي‌توان آن را در شمار رمانهاي متفاوت در نظر گرفت اما به زعم من دچار مسائلي است كه از تبديل شدن آن به يك كار موفق جلوگيري كرده است.
داستان قصه تنهايي هاي يك زن را به نمايش گذاشته است.زني به نام شراره كه داراي فرزندي به نام سياوش است. او پس از مرگ شوهرش علي به عكاسي مشغول مي‌شود و سعي مي‌كند تا مستقل باقي بماند اما تنها اشكالي كه وجود دارد اين است كه او نمي‌تواند از حاكميت شوهرش علي بر ذهن و روح خود خلاص شود و هميشه احساس مي‌كند او بر زندگي و روابط او سايه انداخته و هر چه او سعي مي كند كم‌تر توفيغي مي‌يابد و حتي در پايان تنها اميدش به زندگي يعني همان سياوش را هم گم مي‌كند و باز اين اوست كه تنها مانده است و نااميد.
داستان در لايه زيرين خود به روايت اعضاي يك خانواده مي‌پردازد كه با روابطي كه عرفان و مذهب بر روابطش حاكم كرده است دچار نوعي بحران خود گم كردگي مي‌شوند و اين بحران ابتدا موجب از هم گسيختگي روابط حاكم و در ادامه موجب حتي مرگ مرموز افراد آن مي‌شود.
تا اينجا را فكر نمي‌كنم كه دچار مشكل در فهم شده باشم. امّا از جايي كه همبند سابق علي؛ محمود به داستان وارد مي‌شود مشكلات شروع مي‌شود.
اگر اين شخصيت درست پرداخت مي‌شد و كمي از رنگ سياه اين شخصيت كم مي‌شد و به ابعاد واقعي اين آدم پرداخته مي‌شد، شايد بتوان گفت با تأثيري كه بر شخصيتها مي‌گذارد به شخصيتي اكتيو تبديل شده و حتي با كنار زدن علي به شخص اوّل داستان تبديل مي‌شد. در نتيجه مي‌توانستيم شاهد داستاني باشيم كه علي‌رقم داشتن موتيو زيبا و طرحي نو به مخاطب با تعليق و شكي كه عرضه ميكند لذت كشف وشهود را نيز چشانده است.
نكته ديگر در مورد بازشناسي شخصيت خود علي است.نميدانيم كه چرا علي به زندان رفته و اين چراييت حتي تا پايان هم برما روشن نمي‌شود باوجود اينكه قوام داستان به دانستن همين مطلب است.
به نظرمي‌‌آيد كه نويسنده سعي داشته با ندادن اطلاعات، در حقيقت نداشتن اطلاع از محيط زندان خود را هم لاپوشاني كند.
نويسنده بسيار دمدستي به عكاسي و فيلم‌برداري اشاره مي‌كند و مي‌خواهد با آوردن اطلاعات محدود خود در اين زمينه مثل اسامي كليدهاي دوربين در حقيقت ناآگاه بودن و عدم تحقيق خود را در ضمينه‌هاي فوق مخفي كند.
امّا زاويه ديد هم در يك فصل تغيير مي‌كند و براي ما جا نمي‌افتد كه چرا زاويه ديد تغيير كرد و اصلاً چه جايگاهي براي اين قيقاج نويسنده وجود دارد.
ما از ليلي هم چيزي نمي‌دانيم و حتي روايات مختلف از حرم و شفاي آن دختر هم چيز زيادي را بيان نمي‌كند و ليلي اصلاً در داستان عملاً حضور ندارد و فقط بر گره‌هاي ناگشوده داستان افزوده است.
تنها نقطه قوّت داستان را مي‌توان زبان شاعرانه آن دانست كه در خدمت طرح بوده‌است.
شايد در انتها تذكر اين نكته ضروري باشد كه نويسنده با داشتن يك طرح شروع مي‌كند امّا بايد در پرداخت گوشه چشمي هم به تحقيق پيرامون شخصيتهايش داشته‌باشد تا هم داستان به دل بنشيند و هم احساس احمق فرض شدن در ديد نويسنده به مخاطب دست ندهد.
در پايان براي شما آرزوي موفقيت مي‌كنم و آرزو دارم كه شاهد كارهاي قويتري و بهتري باشم. لطفاً هرگونه نظرخود را براي من به آدرس پست الكترونيكي زير ارسال كنيد اين آدرس در وبلاگ ثبت نشده است .

مهدي كفّاش
چهار شنبه 10 ارديبهشت 1382



/ 4 نظر / 13 بازدید
سورنا

سلام ! من تازه اين داستان رو خوندم و از نقدتون درباره ش خوشم اومد . به نظر من هم از وقتی محمود وارد قصه شد قصه افت کرد.موفق باشيد!

سیدعلی

مهدی جان به تجربه ات احترام می گذارم و نگاهت به داستان انگار گفته بودی ليلی... بسيار جالب است. اما يک نکته و آن این که در مورد شخصيت ليلي درست قضاوت نکرده ای به نظر من البته.

سیدعلی

مهدی عزيز. رييس بزرگورار! مدير خانه.... بابا مرام. نصفه شبی نشسته ايم و پيامت را می خوانيم ما يعنی من و رضا! مهدی ۳ نصفه شب چرا ان لاينی؟ ببين اگر خواندی اين يادداشت را با مرکز تخصصی يک تماسی بگير و دل من و رضا را از ناراحتی در بياور.

سورنا

سلام! خيلی خوشحالم کردين که به بهم سرزدين.البته نوشته های من صرفا يادداشتهای روزانه اند و ارزش ادبی ندارند.به اميد مطالب بيشتر از شما!