رمه هایی هستیم؛ شاد وخندان
سرذوق
همه جا سبز و خوش و خرم شد!
نه! به جای سبزش در بالا، زرد و آبی و کمی رنگ دگر، قرمز شد!
روزگاری عالی است
همه مان جای علف سبز  لجن
که عفونت و کمی تب دارد...
و چریدن چه شکوهی دارد
در بیابان همه آبی همه زرد و همه قرمز و هر رنگ دگر جای سبز!
جست و خیزی داریم از سر لطف نی و انبانی
که به موقع گله را جمع کند
همه را جای علف با دندان
به یکی یا چند افشرده آب و یونجه مهمان کند
هر که با دست شبان در بالا
بکشد بع... بع اش بر سرخصم
سرخود را پایین، بع بع اش قطع کند


همه مان می دانیم که بهشتی داریم
پشت آن کوه بلند
شرطی آسان دارد، رفتن سوی بهشت
اولش شکر همین آب علف
بعد آن دنبه چرب و کمکی وزن زیاد
پشم صورت، هرچه افسون باد بهتر باشد
کس ندیده است هنوز
پشت آن کوه بلند
و رمه پشت رمه سالیانی است دراز
همه مان می دانیم که نباید شک کرد
نه به دود و نه به بوی دنبه و نه گوشت
از شبان نقل شده، شایعات در گوش، همه حرمت دارند
در طلوع خورشید چه صلابت دارد
قد چوپان رشید
همه جا نقل شده، دست چوپان فداکار گله
در هجوم دوسه صد گرگ خشن، از قفا بی حس و بی درد شده!
ناز چوپان گله
سالها با دستش، حس نکردست لطیفی گلی
نکشیده است به لذت به سر بره کوچک دستی
و نبرده حظی از سر نازک سبزه دم عید


رمه هایی هستیم، شاد و خندان
سرذوق
نشنیدیم صدای خنجر
سایش سنگ و فلز
نشنیدیم صدای خِرخِر، از پس کوه بلند
نشکسته است سر بره کوچک به سؤال
از علف، از سبزی می پرسید!
برق چشمان شبان در شب تار
ما ندیدیم به جد
رفتن و گم شدن از گله را
شک نکردیم همه
لذت ایمان را، مزمزه می کردیم
کاش می شد زودتر، رفتن سوی بهشت
و فقط می ترسیم، نکند آنجا هم، نرسد سبزی تازه به تمامی گله!؟



1 اسفند  1389
مهدی کفاش