یادداشتی از نویسنده ناشناسی به اسم محسن شاپورزاده دیدم که آنقدر زیبا بود که حیفم آمد اینجا نگذارم  و همه را در لذت خودم شریک نکنم.

-پول گلوله
دهه شصت یعنی زمانی که آدم را تیرباران می کردند و پول گلوله اش را از خانواده اش می گرفتند.

- گربه نره و روباه مکار
در سالهای اولیه دهه شصت تعداد بیشماری جوک جهت جناب منتظری ساخته شد و مردم بیخ گوش همدیگر می گفتند و می خندیدند. لقب ایشان برگرفته از کارتون پینوکیو ، گربه نره بود زیرا شباهت زیادی به ایشان داشت و گربه نره سمبل بلاهت بود.
البته در کارتون پینوکیو یک روباه مکار هم بود که در آن زمان لقب جناب ... بود. آن جناب امروز شخص شخیصی است و اتفاقا تاریخ ثابت کرده که این اسم گذاری چقدر مناسب بوده است!!!

- گروه فشار
شهر موشها، فیلم پرفروش سال 63 شد. این فیلم عروسکی در واقع از دل مجموعه تلویزیونی مدرسه موشها که در برنامه کودک طرفداران زیادی داشت، بیرون آمده بود و توانست تابستان سینماهای تهران را جولانگاه بچهها و پدر و مادرهای همراه آنها کند. شهر موشها در واقع معجونی بود از رقص و آواز (در محدوده ضوابط سینمای بعد از انقلاب) که گاهی با تلفیق عروسک و بازیگر همراه میشد (نظیر دزد عروسکها، گلنار و گربه آوازهخوان). موزیکال بودن این فیلم ها و حال و هوای شادشان نکته قابل تأمل در محصولات سینمایی دهه شصت بود.
بعدا در دهه هفتاد از قول جناب ده نمکی نقل شد که عامل برگشت ابتذال به سینمای ایران همین فیلم شهر موشها بود!. ایشان عقیده داشت که موسیقی این فیلم ، شیش و هشت بود و علت استقبال بی اندازه از این فیلم هم همین موضوع بود. البته ایشان به هنگام این ابراز نظر هنوز کارگردان نشده بودند و در گروههای فشار فعالیت می کردند.

- اتوبوس زنانه-مردانه
تا اواسط دهه شصت اتوبوسهای شرکت واحد در تهران زنانه- مردانه نشده بود. بعد یواش یواش اتوبوسهای دو طبقه جدا شد، مردان بالا و زنان پائین.اما اتوبوسهای یک طبقه مشکل ساز شد . ابتدا آمدند صندلیهای کنار شیشه را کندند و وسط اتوبوس یک ردیف صندلی دو نفره نصب کردند و وسط این صندلیها یک میله کشیدند. در حقیقت اتوبوس دو راهرو داشت مردان به هنگام ورود به راهرو سمت راست می رفتند و زنان به راهرو سمت چپ. نکته جالب این بود که موقع نشستن یک زن حتما کنار یک مرد می نشست!. از دور اتوبوس را که می دیدی به علت اینکه سمت مردان شلوغ تر بود ، اتوبوس به سمت راست کج شده بود! بعد از مدتی اتوبوسها به شکل اول درآمد خانمها جلو می نشستند و آقایان عقب! سرانجام به این نتیجه رسیدند که خانمها عقب بنشینند و آقایان جلو! خوشبختانه جور دیگری نمی شد امتحان کرد و تا امروز به همان صورت باقی مانده است.
حالا که حرفش پیش آمد بگویم آن روزها جمعیت تهران به این میزان نبود و در هر ایستگاه مسافر سوار و پیاده نمی شد. به همین خاطر راننده با صدای بلند ایستگاه را اعلام می کرد و اگر جوابی نمی گرفت در ایستگاه نگه نمی داشت. ضمنا اتوبوسها زنگ داشت که مسافرین برای پیاده شدن با آن به راننده اطلاع می دادند. تا قبل از جداسازی اتوبوسها رسم بود از در جلو سوار می شدند و از در عقب پیاده .

- عید نوروز
در دهه شصت خیلی ها زور می زدند که یک جوری بساط عید نوروز را جمع کنند. حتی یکسال در ساعت 4 بعداز ظهر روز بیست و دوم بهمن مثل عید در تلویزیون ساعت نشان دادند و دنگ دنگ دنگ کردند و بهم تبریک گفتند. به بهانه عزادار بودن خانواده شهدا عید را بی رمق برگزار می کردند. با همه اینها و علیرغم مشکلات جنگی و اقتصادی مردم عید را زنده نگهداشتند. شیرینی سر سفره هفت سین یک نقل ساده بود و عیدی بزرگترها خیلی مختصر، اما بود. آن سالها که مثل الان در تلویزیون آگهی بازرگانی پخش نمی شد( آگهی بازرگانی از گناهان کبیره بود و عنوان می شد این کار فریب دادن خریدار است) و به جای آن سخنان امامان و ائمه اطهار نوشته و خوانده می شد. یکی از سخنانی که عیدهای نوروز مرتب پخش می شد این بود که عید روزی است که ما گناه نکنیم!!!. عید نوروز از جستگان دهه شصت است.

- صبح آزادگان
در دوران جنگ هر از گاهی ایران و عراق به بمباران شهرهای یکدیگر می پرداختند. این دوره از جنگ که چند روزتا چند هفته طول می کشید موسوم به جنگ شهرها بود. در آن ایام روزنامه ای به نام صبح آزادگان چاپ می شد.. این روزنامه در یک دوره از جنگ شهرها با چاپ عکس کودکی در یکی از خیابانهای تهران که در جوی آب پناه گرفته بود نوشت چرا ما که امکانات و پناهگاه مطمن و کافی در اختیار نداریم بر طبل جنگ شهرها می کوبیم؟ صدام اگر چنین می کند برای مردم بغداد صدها پناهگاه ساخته است.
صبح آزادگان دیگر چاپ نشد.

- طرح شش ماهه دانشجویان
دانشجویان باید داوطلبانه شش ماه به جبهه بروند. دکتر فرهادی وزیر علوم!!! بدون شرح!!!

- هفته وحدت
در دهه شصت از دوازده ام تا هفده ام ربیع الاول را هفته وحدت می نامیدند و برای وحدت شیعه و سنی تبلیغ می کردند. اما اکنون گویا موضوع منتفی شده است! .

- استادیوم آزادی
در دهه شصت یکی از مشکلات حکومت این بود که از تجمع مردم خارج از مناسبتهای سیاسی و موردنظر رضایت نداشت. مسابقات فوتبال یکی از سرگرمیهای مردم بود که تعدادی زیادی از جوانها را به استادیوم می کشاند. مخصوصا استادیوم آزادی که ظرفیت بالایی هم داشت. پلیس و کمیته آن زمان توانایی کنترل جمعیت را نداشت و همیشه این نگرانی بود که مبادا در هنگام مسابقه شعاری داده شود. برای جلوگیری از مشکلات اعلام شد که طبقه دوم ورزشکاه آزادی ترک برداشته و امکان نشستن تماشاچی در طبقه دوم وجود ندارد و حتی در تلویزیون متخصصانی نظر دادند که شاه خائن از مصالح نامرغوب برای ساختن استادیوم استفاده کرده است!!! با این ترفند در طبقه پائین فقط 45 هزار تماشاچی می نشستند ضمن اینکه انجام بازی در امجدیه را هم ممنوع شد. آنهایی که از فوتبال دهه شصت خبر دارند می دانند که لیگ سراسری تعطیل شد و به بهانه جنگ فوتبال به فنا محکوم شده بود.

- ویدئو تی سون سونی

تنها دستگاه پخش تصویر در دهه شصت. داشتن این دستگاه جرم بود!!! و حمل آن پنهانی و با دلهره صورت می گرفت.

- دردهه شصت، شبکههای تلویزیونی به شکل حالا، 5، 6 شبکه نبود و اصلا شبکه استانی در کار نبود، تنها دو شبکه اول و دوم بود و میلیونها بییننده و هزاران تقاضا... برنامههای تولیدی بسیار کم بود و خرید فیلمهای سینمایی خارجی هم به دلیل محدودیت بودجه، بسیار کم پخش میشد، از اینرو اگر سریالی و یا گهگاهی فیلمی پخش میشد، افراد زیادی پای جعبه جادویی مینشستند تا جایی که به علت کمی برنامه های سرگرم کننده، حتی کارتونهایی که برای بچه ها هم پخش میشد، بزرگترها را پای تلویزیون مینشاند.

- پس از شروع جنگ ، دولت خروج ارز را ممنوع کرد و مسافرین سهمیه ارزی داشتند که به ارز مسافری شهرت داشت. بعضی ها برای تامین خرج سفریا کسب درآمد با خود فرش و پسته و زعفران و خاویار برای فروش به خارج می بردند. برخی کالاها در بعضی کشورها مشتری خاص داشت ، مثلا در آن ایام که ترکیه کشور ی با اقتصاد ورشکسته بود ، دمپایی پلاستیکی گرانتر از ایران بود. مسافرین ترکیه با خود دمپایی می بردند تا آنجا بفروشند!

- موسیقی
حکایت موسیقی در سالهای 65 و 66 ، حکایت غریبی بود. توی اون سالها اجراهای موسیقی به صورت مخفی و در منازل انجام می شد. گشتهای کمیته در اواخر شب در کوچه پس کوچه ها گشت می زدند و دنبال حجم غیرعادی ماشین پارک شده می گشتند... اون زمان ماشین به اندازه الان نبود و همه خانه ها به اندازه کافی پارکینگ داشتند. ردیف شدن چندین ماشین پارک شده نشانه تجمع و مهمانی در یک کوچه بود به همین منظور میزبان به هتگام دعوت مهمان برای اجرای موسیقی از آنها می خواست که ماشین نیاورند یا آن را 2 تا کوچه آن طرفتر پارک کنند. در محافل دانشجویی معمولا گیتار نواخته می شد و در مهمانی های رسمی تر سازهای سنتی. گاهی اجرا همراه خوانندگی هم بود. این یکی از بهترین تفریحات ما بود.

- الگوی زن ایرانی
در اواسط دهه شصت ، صبحها در رادیو برنامه ای پخش می شد به نام سلام ، صبح به خیر که مجریان آن آتش افروز و شهریاری بودند روز هفتم بهمن ماه 67 مصادف شده بود با تولد حضرت زهرا و روز زن . برنامه سلام، صبح به خیر در گزارشی از مخاطبینش پرسیده بود که "به نظر شما الگوی امروز زنان ایرانی چه کسی است؟". اکثر مخاطبین حضرت فاطمه را بعنوان الگوی خود معرفی نموده بودند اما یکی از مصاحبه شوندگان در کمال تعجب گفته بود که " الگوی مناسب زنان ایرانی "اوشین" است!".
اوشین نام شخصیت اصلی داستان سریالی ژاپنی به نام "سالهای دور از خانه" بود که آن روزها با سانسور شدید و تغییرات بنیادین در محتوای آن از سیما پخش می شد و در نسخه ی اصلی چندین قسمت از فیلم، او نقش یک "گیشا" - یعنی زنی که روزی اش را از طریق فحشاء به دست می آورد- را بازی می کرد.
امام خمینی فردای آن روز در واکنش به این ماجرای، طی پیامی رسمی و علنی بشدت محمد هاشمی را مورد عتاب قرار داده ونوشت
آقای محمد هاشمی - مدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامی
با کمال تاسف و تاثر روز گذشته (روز شنبه 8 بهمن) از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است تعزیر و اخراج می گردد و دست اندرکاران آن تعزیر خواهند شد. در صورتی که ثابت شود قصد توهین درکار بوده است، بلاشک فرد توهین کننده محکوم به اعدام است اگر بار دیگر از این گونه قضایا تکرار گردد. موجب تنبیه و توبیخ و مجازات شدید وجدی مسئولین بالای صدا و سیما خواهد شد. البته در تمامی زمینه ها قوه قضاییه اقدام می نماید.
بعدها 4 تن از دست اندرکاران آن برنامه از جمله مدیر گروه معارف، سردبیر برنامه های ویژه ی عقیدتی سیاسی، مسئول نظارت بر برنامه به 4 سال حبس تعزیری و 40 ضربه ی شلاق محکوم شدند. که محمد هاشمی در این بین خیلی پادرمیانی کرد تا این مدیران مجازات نشوند.

- کامپیوتر خانگی، معمولا منحصر به کومادور 64 و کاربرد اصلی آن بازی کردن نوجوانان نسبتا مرفه بود. اگر کسی خیلی وضع مالیاش میزان بود، آمیگا میخرید که به جای نوار کاست، فلاپی میخورد. دوسه نشریه فارسیزبان در زمینهی رایانه منتشر میشد.
- شلوارها و لباسهای گشاد با رنگهای روشن مد و به نام پاکو مشهور بود. از دو سه مدل کفش آدیداس در بازار، لوییزانا شناخته شدهتر بود، ولی کسانی که خیلی خرشان میرفت نایکی میپوشیدند. مانتوهای دختران جوان رنگی و مدلدار شد، اگر درست به یاد داشته باشم از رنگ بنفش و دکمههای بزرگ آغاز شد. کت و شلوارهای مردانه هم کمی ظاهر فانتزی به خود گرفت (مدلهای دو یقه با پارچههای براق). پسرها و دخترها، کم کم جسارت پیدا کرده بودند و باهم رابطهی تلفنی داشتند و شرح رابطهشان را برای دوستان نزدیک تعریف میکردند.

دهه شصت و خاطرات دیگران

* برایمان مبصر نماز گذاشته بودند. مبصرها موظف بودند که سر صفهای نماز از روی لیست کلاسها حاضر غایب کنند. هیچ دانشآموزی حتا با عذر موجه و شرعی حق غیبت از نماز را نداشت. خدا میداند چند نفر بدون وضو و الکی در آن صفها مینشستند و نماز بقیه را هم باطل میکردند فقط برای اینکه غیبت نخورند. کار ِ زوری به مذاقم خوش نمیآمد. برای همین یکروز از صف اجباری نماز جماعت فرار کردم و در یکی از دستشوییهای مدرسه قایم شدم. ناظم پیدایم کرد و جریمهام این بود که روز بعدش سر صف صبحگاهی من را به تمام دانشآموزان مدرسه معرفی کند.

* آن روز از مدرسه بر می گشتم. من بودم و دو سه تایی از همکلاسی ها. زنگ آخر ورزش داشتیم و بیشتر از یک ساعت بسکتبال بازی کرده بودیم. بر افروخته و هیجان زده در ایستگاه اتوبوس، بالاتر از جام جم ایستاده بودیم. وانتی خاکی رنگ از کنارمان گذشت. بلند گوی روی سقف وانت، مارش نظامی می نواخت و مردی فریاد می زد" اطلاعیه... اطلاعیه... مردم غیور... توجه بفرماید... اطلاعیه... عملیات افتخار آفرین جان برکفان...." اتوبوس اول که رسید، جایی برای توقف نبود و در اتوبوس دوم جایی برای ما نبود! منتظر اتوبوس سوم ایستادیم. چند زن و مرد میانسال، از آنهایی که به نظر می رسند دچار بازنشستگی زودهنگام و ناخواسته! شده اند کنارمان ایستادند. از ترور ایندیرا گاندی می گفتند. یکی از زنان که روسری ژورژت سفید رنگی سرش بود گفت "زن جماعت که نمی تونه تو این منطقه به قدرت برسه" دیگری گفت "مردهاش نمی تونند، چه برسه به زنها" مردی کراواتی و لاغر گفت "کار، کار رادیکال ها است، هرچی می کشیم از دست این رادیکال ها است" با تعجب به هم نگاه کردیم. ریز خندیدم. کتاب ریاضی را پشت و رو کردم. رادیکال چه ربطی به ترور دارد؟! پاترولی آرام از کنارمان گذشت. یادم نمی آید گشت ثارالله بود یا امر به معروف و نهی از منکر. از سر ترس، مقنعه هایمان را تا ابرو ها کشیدیم پایین. کنار پای همان زنی که روسری سفید داشت ایستاد. بی هیچ کلامی سوارش کرد و رفت. دیگران، با رنگی پریده و چشمانی نگران رفتنش را دنبال کردند.

* از روزهای انقلاب و شیرینی پیروزی چیزی نصیب ما نشد. ما با انقلاب به دنیا اومدیم و با زجر و خفت دهه شصت کودکی مونو سپری کردیم. نمی دونم بچه های دنیا وقتی سنشون از انگشتای دو تا دستشون کمتر بود چطور دنیا رو میگذروندن اما برای ما بچه های دهه شصتی ، کودکی یعنی سر صف به آمریکا و اسرائیل و شوروی و چین و فرانسه و منافقین و صدام و شرق و غرب مرگ فرستادن . یعنی پیچیده شدن در مانتو و مقنعه های سیاه و سورمه ای. یعنی لگد کردن پرچم اسرائیل و لگد شدن زیر دست و پای ناظمهایی که هنوز نفهمیدم چرا انقدر از ما متنفر بودند. دهه شصت برای من یعنی آموختن اینکه مردها فقط و فقط متجاوزینی هستند که منتظر فرصتند تا تو را آزار دهند ، به دام شیطان بیندازند و هدر دهند ، یعنی اموختن اینکه برای رهایی از شیطان صفتی مردها باید زشت بود و سیاه. خفه و چپیده در سیاهی. برای من ِ دهه شصتی ، دهه شصت یعنی پاترول های سبز پاسداری با ادمهایی وحشتناک تر از دیوهای قصه ها.یعنی قلک هایی به شکل نارنجک. یعنی صدای " علامتی که هم اکنون میشنوید آژیر قرمز یا علامت خطر است" در اسمون. یعنی فریاد "خااااااااااااااااااااااا- ااااااااموش کن" یعنی دویدن به سمت زیر پله و پناهگاهها. یعنی "شنوندگان عزیز توجه بفرمائید ، رزمندگان اسلام ...." یعنی " جنگ جنگ تا پیروزی" یعنی کشته شدن پسرخاله ها و پسر عموها ، یعنی تغییر نام "خیابان بهشت " به "شهید مفقودالاثر ..." دهه شصت برای من یعنی سالهای سیاه و خاکستری، خالی از رنگهای مورد علاقه من قرمز ، زرد و صورتی. دهه شصت برای من یعنی زمزمه "دیشب خواب بابامو دیدم دوباره " شادترین سرود پخش شده در تلویزیون. دهه شصت برای من سال کوچ همسایگانی بود که با "حراج وسایل منزل فوری" با ما خداحافظی می کردند.

* فقط به این فکر می کردم که چه خوشی های کوچکی از ما گرفته شده بود. چه شادی های ساده ای که نه قرار است رژیمی را عوض کند نه کسی را بترساند. دیدن یک بازی. چیزی از این ساده تر ممکن است؟ رقصیدن. شنیدن. خواندن. اینها آنقدر ساده و کوچکند که اصلا دیده نمی شوند چه برسد به ترساندن کسی. یاد آن دوران می افتم که دستگاههای ویدو را در کمد دیواری بین تشک ها پنهان می کردند جرم هم دیدن فیلم شعله بود و رقص روی شیشه. یا آن وقت ها که نوار کاست جرم داشت. یادم است از ده سالگی دم در مدرسه یک نفر می ایستاد که کیف بقیه را بگردد. یک نفر از خود بچه ها که ببیند بقیه آینه و رژ و نوار نیاورند مدرسه. بعد هم یک مدت می گفتند موهایتان را از وسط باز نکنید. بعد گفتند شلوار فلان نپوشید. چقدر از این بکن نکن های بی خود وارد زندگی ما کردند. مگر داشتن عکس پائولو مالدینی جرم بود؟ ( من به جرم داشتن یک مجله خارجی که عکس پائولو مالدینی و نامزدش را در بحبوبه جام جهانی نود و چهار داشت تا مرز اخراج از مدرسه رفتم.)

* ....دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد.دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم عزیز نسین می خواندیم و می خندیدیم ...

* ... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم

* شطرنج
مدتی که از پیروزی انقلاب گذشت ، گیر دادن به شطرنج آغاز شد و بر حرام بودن آن تاکید گردید. شطرنجها از مغازه ها جمع شد و بساط این بازی از پارکها و مدارس محو گردید. برای من که قبل از انقلاب در باشگاه شطرنج بازی می کردم خیلی سخت بود. سال 63 به کمک دوستم ، از قرقره های خالی خیاطی با کلی زحمت و ساعتها سوهان کاری ، یکدست مهره شطرنج ساختیم .. یادم است از مغازه پارچه فروشی ، یک متر پارچه طرح درشت شطرنجی سورمه ای و سفید خریدیم ، که جای صفحه از آن استفاده می کردیم.
با این شطرنج دست ساز، مدتها من و بچه های دبیرستان بازی می کردیم تا اینکه روزی توی خیابان به علت اینکه آستین پیراهنمان را بالا زده بودیم گرفتار شدیم. برادر ارشاد کننده کیف من را گشت و شطرنج لو رفت. با کشف شطرنج ، قضیه آستین فراموش شد و خلاصه چند نفری ریختن سر ما که این آلت فعل حرام چیه!؟
ما را با شطرنج مذکور بردن پیش حاج آقایی. ایشان برای ما توضیح دادند که بازی کردن شطرنج حکم زنا با مادر را دارد و فوق العاده عمل شنیعی است و همچنین گفتند ساختن شطرنج هم عمل شنیعی است. با شنیدن مقداری توهین و تهدید و توقیف آلت قمار رها شدیم.
در سالهای 64و65و66 هم صحبت از شطرنج در دانشگاه ، عین گفتن کفر ابلیس بود. این داستان ادامه داشت تا در سال 67 امام خمینی شطرنج را آزاد کرد و بدین ترتیب گناهان ما بخشیده شد. !!!
بعدا فرصتی پیش نیامد تا آن حاجی را ببینم و فلسفه آزاد شدن شطرنج را از او بپرسم و اینکه چگونه شطرنج باز زن با مادر خود زنا می کند.

* دروس شناور
در زمان جنگ در دانشگاهها روال بر این بود که اگر دانشجویی عازم جبهه می شد ، کلیه واحدهای آن ترمش ، شناور می شد. معنی شناور شدن این بود که رزمنده محترم پس از مراجعت بدون حضور در کلاس در امتحان درس شناور شرکت می کرد. اگر نمره قبولی می گرفت که هیچ ، ولی اگر نمره F می گرفت ، می توانست در نوبت بعدی امتحان دهد . ضمنا نمره مردودی در کارنامه ایشان درج نمی شد!!!
با این روال رزمندگان باهوش در اول ترم 20 واحد می گرفتند و سپس عازم جبهه می شدند و دروس خود را شناور و بیمه می کردند. همکلاسی دانشمندی داشتم که با استفاده سهمیه رزمندگان به دانشگاه آمده بود و با استفاده از قانون فوق حدود 60 واحد که اغلب آنان دروس تخصصی بود را شناور کرد.
روزی در دفتر یکی از اساتید جدید الورود دانشکده نشسته بودم و با ایشان که 6 ماهی می شد به ایران آمده بودند گپ می زدم. همکلاسی دانشمند من از در وارد شد و نسبت به نمره اش از امتحان استاد مذکور ، اعتراض داشت. ایشان نمره 11 گرفته بود و طلب نمره A ، یعنی حداقل 17 را داشت. پس از کلنجار با استاد و بررسی برگه امتحانی ، به استاد گفت حالا که نمره من 17 نمی شود به من 9 بدهید!!! استاد شگفت زده شد وگفت تو تا حالا برای گرفتن نمره چانه می زدی ، حالا می گی نمره کم کنم؟ رزمنده عزیز گفت این نمره معدل من را خراب می کنه! این درس شناوره ، می رم دوباره امتحان می دهم! و از اتاق بیرون رفت. استاد از من پرسید درس شناور دیگه چیه؟ من براش توضیح دادم که موضوع چیه و چون فقط شما این درس راا ارایه می دهید دفعه بعد هم مشتری خودتان است. استاد گفت حالا که اینطور است همان نمره 11 را برایش رد می کنم. این برخورد استاد با دروس شناور بعدا برایش دردسر شد و آخر هم به او اتهام جاسوسی زدند و او مجبور شد ایران را ترک کند.

کوپن بنزین
جنگ جنگ تا پیروزی!

دانش آموزان کشته شده ،بمباران عراق در خرم آباد