بعد از چند روز بازداشت با قید کفالت و... آزاد شده است. رفتم به دیدنش اما جا خوردم. باورم نمی شد که ظرف چند روز اینهمه تغییر کند. شک کردم که خودش هست یا کس دیگری؟!
توی خانه همه اش زل می زد و خیره می شد به گوشه ای. تا می خواستم حرف بزنم و یا انتقادی بکنم انگشتش را می گرفت جلوی بینی اش که یعنی ساکت!
خیلی مختصر در حد همینها که در وبلاگش نوشته از زندان و مراحل بازجویی و بازداشت گفت و دیگر هیچ!
قانع نشدم و توضیح بیشتری خواستم. خواهش کرد که دیگر در مورد بازجویی و سلول حرف نزنم و نپرسم. سیگار پشت سیگار آتش می زد و باز خیره می شد به گوشه سقف یا دیوار. بی اختیار دست می کشید زیر میز عسلی و دسته مبل راحتی و ... انگار دایم دنبال چیزی باشد.
تو خانه انگار دنبال روحی ناپیدا بگردد یکهو بلند می شد و می چرخید و بی جهت راه می افتاد و پذیرایی را قدم می زد. یا خیره می شد به چشمهای دختر سه ساله اش "سحر" و انگار عمری ندیده باشدش.


_ سخت است مهدی خیلی سخت. اینکه تو را بکنند توی اتاقی سه در سه با دیوارهای سیمانی بلند و به خلاف آنچه در فیلمها دیده ای روی زمین تکه موکتی باشد و چند پتو و همین! ساعت نبود و هی به بهانه وقت اذان می پرسیدم اذ ان گفته اند یا نه؟
حتی موقع نوشتن بازجویی  باید به زور از زیر چشم بند کاغذ را می دیدی و می نوشتی. دنیای آنجا آدمهایی داشت که فقط صدا داشتند و صورت نداشتند. روح بودند. ارواح خبیث!
پایت به سلول نرسیده با دهان روزه باید می رفتی برای بازجویی بعدی و باز بعدی  و باز بعدی...
_ زمان کش می آمد و بلاتکلفی و بی سرانجامی و دیوارهای سرد که باور می کردی هر لحظه بلند تر می شد و نورگیر کوچک سقف دورتر می شد...


اینجا که می رسد سرش را دو دستی می گیرد و می گوید تمامش کن... بس است... و قطره اشکی از گوشه چشمش بیرون می خزد.
نگرانش هستم.نمی دانم تا کی بیرون است و چه زمانی بی خبر باز می ریزند و به زور با چشم بسته می برندش به ناکجا آباد؟
 چکار باید  کرد برای او و امثال اویی که هنوز داخل زندان هستند و چند ماه است که وضعیت بسیار ناگوارتری دارند. سید مهدی دائم می گفت من دوستان و آشنایان و کسانی  اطرافم بودند که مهربان و پیگیر وضعیت من بودند ولی خدا به مظلومانی رحم کند که هیچ کسی ندارند و اصلا کسی از سرنوشتشان  با خبر نیست.


شادزی