بازی با کلمات1

اول از همه برای خودم متأسفم که مجبورم اینها را بنویسم و بعد برای تویی که می‌خوانی! از همه چیز ناامیدم. هیچ حرکت و تحولی در جامعه‌ای که عضوی از آن هستم؛ نمی‌بینم. اشتباه نکنید این به دولت کاری ندارد!
راستش از اولش هم کاری نداشت. نه مشکل ما سازندگی بود که دولت سازندگی بتواند غلطی بکند و نه اصلاحات اجتماعی درد ما بود، آنهم زمانی که از حداقل حقوق فردی و شهروندی نیز محرومیم که دولت اصلاحات بتواند قدمی بردارد و نه حالا دولت خدمتگذار عدالت محور!
حالا من همه اینها را با عمری معادل عمر انقلاب که پشت سر گذاشته‌ام کاملاً درک می‌کنم.
زمانه غریبی است. روزی من هم مثل بقیه فکر می‌کردم که ممکن است با اصلاح دولت همه چیز اصلاح شود ولی امروز دولت را با همان نامی که بر رویش گذاشته‌اند می‌شناسم: " قوه مجریه"

نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. قوه یعنی قدرت یعنی نیرو و مجریه یعنی اجرا کننده که به خاطر مؤنث بودن واژه قوه او هم به دلیل صفت بودن و تابع بودن جنسیت مؤنث می‌یابد. این قصه برای قوه قضائیه و قوه مقننه هم هست. قوای مؤنثی متکثری که تابع یک قوه مذکر واحد هستند و از خود به تنهایی هیچ اختیاری ندارند و هیچ نمی‌بینند و نمی‌شنوند. انگار اصلاً چشم و گوشی ندارند که نمی‌بینند و نمی‌شنوند نه اینکه نخواهند ببیند و بشنوند. ساده‌تر بگویم تازه فهمیده‌ام که همه چیز فقط کلمه است و کلمه...
بازی با کلمات تنها دستاورد بزرگ انقلاب بود.
تمام کشفی که در دانشگاههای دنیای غرب روی مباحث زبان شناسی شده‌بود را خیلی جلوتر اساتید سیاست و قدرت به کار گرفته‌بودند. همان مباحث در منطق و فلسفه شرق تحت عنوان مباحث الفاظ مطرح شده بود. اگر در غرب بحث دالها و مدلولها بود، در شرق بحث موضوع‌ها و محمولها بود. محتوا یکی بود و فقط صورت فرق داشت.
سیاست بازان و قدرت مداران چه خوب این بحثها را فرا گرفتند و به کار بستند. ناصرالدین شاه به قدرت کلمات پی برده‌بود که در وصیتش برای مظفر‌الدین شاه گفت: اگر می‌خواهی سلطنت کنی مردم را بی‌سواد و گرسنه نگه دار!
این سیاست، اصل کلی قدرت است. و هدفش فرهنگ و اقتصاد است. رابطه این دو با هم از نظر منطقی عموم و خصوص من وجه است. یعنی چی؟
یعنی اینکه اگر بخواهی فرهنگ مردم را پایین نگه داری باید آنها را مشغول اقتصاد و نان شبشان کنی و اگر می‌خواهی محتاج نان شبشان باشند و اصلاً از تو سؤال نکنند که چه خبر است؟ چه رسد به اینکه درخواستی داشته باشند، باید فرهنگ را از آنها بگیری. تا با رفتن فرهنگ به راحتی ضدفرهنگ جانشین آن شود. دروغ راه شود و روش. زیرآب زنی و رشوه و خلاف قانون رفتن بشود هنجار و راستی و درستی برود لای کتابهایی که در جشن کتابسوزان بی‌فرهنگان به عنوان ناهنجار سوزانده می‌شوند.
حقوق بشود لق لقه زبان و قمه و زنجیر و غداره و شمشیر و پنجه بکس و مشت و پشت و پارتی بشود راههای احقاق حق!
شرخر بشود مرد احقاق حق! و تو خسته‌ و افسرده و آویخته به هزار بند و تبصره و اصل قانون مدنی و حقوقی و جزایی و... هی بروی و بیایی تا آخرش دست بوس جناب شرخر شوی...
بیراهه نروم این روزها بحث اجرایی کردن اصل 44 قانون اساسی است. اصلی که بر خصوصی کردن اقتصاد تأکید دارد. حتی خصوصی کردن بانکهای دولتی و شرکتهای دولتی ....اصلاً کاری به این ندارم که چی درست و چی اشتباه است. من فقط با کلمات کار دارم.
یادم می‌آید که اوایل انقلاب و حتی تا سالها بعد واژه خصوصی در مقابل واژه عمومی بود. مثلاً مدارس خصوصی در برابر مدارس دولتی و عمومی یا تاکسی و اتوبوس عمومی در برابر تاکسی و اتوبوس خصوصی و خنده‌دارتر حمام خصوصی در برابر حمام عمومی و کاملاً برای ما واژه خصوصی بار معنایی منفی داشت. انگار عمومی متعلق به همه بود و همه از آن سهم داشتند و خصوصی متعلق به عده‌ای خاص که حق عمومی را به ناحق تصاحب کرده‌بودند.
از دوره سازندگی تا به امروز به آرامی واژه خصوصی در برابر واژه دولتی نشست و آن عمومی کنار گذاشته شد. البته هنوز روی بعضی از اماکن واژه عمومی دیده می‌شود مثل توالت عمومی!
می‌توان حدس زد که یا دولت انحصاراً این اماکن را در اختیار دارد و یا بخش خصوصی هنوز از قابلیتهای فراوان آن به طور کامل مطلع نیست که وارد این عرصه نشده است! بهرحال فعلاً جزو معدود بخشهای عمومی است؟!
دنیای سیاست امروز ما دنیای واژه‌هاست. دیدید؛ به راحتی کلماتی مثل مردم و مردمی و عموم و عمومی با همه بار معنایی خود حذف می‌شود و واژه خصوصی به جایش می‌نشیند.
با همین جابجایی ساده مدارس غیرانتفاعی و دانشگاههای غیرانتفاعی در برابر دانشگاه آزاد قد علم می‌کند. عموم کنار گذاشته می‌شود و در برابر دولت، کنسرسیومها و اتحادیه‌ها و شرکتهای خصوصی که متعلق به افرادی خاص و اتفاقاً با نفوذ هستند، قد علم می‌کنند. و آن عموم و مردم فقط می‌توانند در صورت داشتن قدرت و پول سهمی از سهام اندک عرضه شده را داشته‌باشند. توجه داشته باشید فقط سهمی اندک یا همان بخور و نمیر عهد ناصرالدین شاه!
برای بدست آوردن همین سهم اندک باید چند شیفت کار کنند و حمالی کنند تا در جامعه‌ای که قوانین برای صاحبان قدرت است و فرهنگ را هم همانها می‌سازند که رسانه دارند فقط بتوانند زندگی پر رنج خود را سپری کنند.
 شما بگویید به نظر شما در این جامعه گرفتار فلاکت و بدبختی با فرهنگ نانوشته پر از تناقض و نفاق و دروغ و نیرنگ از بالا تا پایین؛ صحبت از فرهنگ برای این مخاطبین خسته و گرفتار به نظر صحبتی عبث و بیهوده نیست؟؟!