حاشیه‌ای بربخشی از داستان ارباب خاکستری پوش مخمل نشین نوشته مهدی موسوی نژاد

"هنوز پايم را روي پله‌ي دوم هم هنوز نگذاشته‌ام كه صداي بي‌رمقش را، كه از اتاقش مي‌آيد، مي‌شنوم. دوباره بيدار شده است. بهتر بگويم، اگر بيدار شده باشد، بايد بگردم، اگر بيدار شده باشد و به او بگويم كه عالي‌جناب! عالي‌جناب خاموش خاكستري‌پوش من ساعت از هشت بله از هشت هم گذشته است و هنوز شما (ديگر اين جملات را از حفظ دارم) هنوز در رختخواب مخملتان هنوز مانده‌ايد و يعني به جاي اين‌كه شب را كمي‌ زودتر، فقط كمي زودتر از وقت هميشگي خوابيدنتان (اگر واقعاً بخوابيد) كه البته چندان هم هميشگي نيست....."

دوست عزیزم جناب موسوی نژاد سلام

این روایت را خواندم. لذت بردم اما...

1- درنوشته‌ات عکس کوچکی بود از عزیزی که ریز دیدمش! اما یک چیز را به خاطرم آورد که بعضی ها مثل بادکنک هستند که علی رغم کوچکی وقتی باد می‌کنند یا به هر دلیل باد می‌شوند؛ صدای خروج بادشان نیز بسی دهشتناک تر می‌شود!

2- اساس خلاقیت طغیانگری است. هیچ راه جدیدی نیست که بدون طغیانگری و برآشوبیدن بر قواعد کلی حاکم بوجود آمده باشد اما این به معنی آن نیست که دیوانگی و بی‌منطقی و بی‌دانشی و عدم فهم درست اصل در کاری را معادل هنجارشکنی بدانیم! که این هرچند در مورد تو شاید صادق نباشد اما در مورد آن عزیز ریز بادکنکی، کاملاً مطابقت دارد که پراکندگی و باری به هرجهت بودن و عقده خودکم بینی‌اش اظهر من شمس است. برای او شاید طغیانگری تنها راه نمایش هنرنداشته‌اش باشد ولی برای تو نه! این راهش نیست که می‌دانم بسیاراستعداد داری.

3- این راهی که تو خود را تازه در ابتدای آن می‌دانی، راهی آزموده شده است و آزموده را آزمودن خطاست!

4- جریان دادائیست ها و موج نوی فرانسه را اگر خوب بنگری پر از اینگونه فریادها و هنجارشکنی ها است!

5- تو یا می خواهی داستان بنویسی و توانایی‌اش را داری و یا شاعری و فیلسوفی و گزافه‌گو...یا حرفی داری و قالبی را برای ارائه آن حرف یا فلسفه داری و آن قالب ادبیات داستانی است که اگر اینگونه است پس مخاطب تو فردی فهیم است و کسی است که این گونه را برای فهم حرف تو انتخاب کرده‌است، پس به شعور و انتخاب او احترام بگذار.

نوشته بودی:

"در مرحله‌ي فعلي چيزي كه براي من مهم‌تر است نشان دادن اين است كه يك روايت چه مايه مي‌تواند فاقد قصه و ماجراي تعريف شدني باشد. منظورم از ماجراي تعريف‌شدني همان است كه شايد بتوان نقالي‌اش ناميد. يعني تعريف كردن خلاصه‌ي اتفاقات خارجي (يعني نه خارج از روايت كه سخني مهمل است بلكه خارج از شيوه‌ي نگارش يا همان نفس روايت). به عبارت ديگر مي‌خواهم اگر بتوانم نشان دهم يا شايد بهتر باشد بگويم بياموزم كه چه‌گونه مي‌تواند روايتي بي‌آن‌كه به چيزي خارج از خود تكيه كند، يعني به هر چيز ديگري از جمله قصه، شخصيت، فضا و ديگر عناصر ناپاك روايت، شكل بگيرد و به عبارت ديگر خودبسنده باشد و به‌نفسه داراي ارزش و قوام باشد و در اين باره بكوشم و نتيجه‌ي كوششم را نيز جايي ثبت كنم و تا حد ممكن ديگران را به كرسي قضاوت بنشانم بي هيچ ادعايي."

6- تجربه خوبی است این که امتحان کنی که بدون قصه و ماجرا می‌توان روایت کرد یا نه؟ اما به نظر من نیازی به امتحان نیست. این را از تعریف داستان هم می‌توانی در بیاوری:

" داستان چیست؟ مگر چیزی جز ماجرا است؟ ماجرا چیست؟ مگر چیزی جز شخصیت است؟!"

7- عناصر ناپاک روایت؟! زمانی ناپاک است که دست ما از آنها کوتاه است! حکایت آن پیشی را شنیده‌ای که دستش به گوشت نمی‌رسید و می‌گفت پیف پیف!

8- نوشتن فرایندی فردی و شخصی و تکاملی است. درست است که زمان نوشتن فقط می‌نویسی و می‌نویسی اما اینها همه تکیه بر ناخودآگاه آموخته نویسنده دارد. ناخودآگاهی که از تجربیات شکست خورده و موفق و خاطرات قومی و تربیت اجتماعی و محیطی و وراثتی وآموزشی و اکتسابی و جغرافیای زیستی حاصل می‌شود. تو نمی‌توانی خودت را از اینها مستقل بدانی و داستان هم همین‌هاست به اضافه شگرد وانتخاب فرم داستان.

۹ - بزرگی می‌گفت داستانی برای روایت کردن وجود ندارد چون همه داستانها روایت شده‌اند. اما به نظر من روایتی که من با تکیه برخودآگاه و ناخودآگاهم از ماجرا و مضمونی دارم با روایت دیگری با خودآگاه و ناخودآگاه دیگر فرق دارد. پس داستانهای زیادی برای روایت کردن وجود دارد که هنوز نوشته نشده است.

10- هیچ نوشته‌ات را دوباره خوانده‌ای؟ حتی همین نوشته هم به خلاف ادعای تو تکیه برنظریه‌ای فلسفی دارد که "حاشیه را علیه متن می‌داند" حال تو یا این نظریه را می‌دانی و یا نمی‌دانی و تنها از نتایجش، ناخودآگاه بهره برده‌ای.

11- دوست عزیزحواست کجاست؟ تو از همان ابتدای داستان و از نام داستان داری با شخصیت دست و پنجه نرم می‌کنی :" ارباب خاكستري‌پوش مخمل‌نشين "

نام داستان خودش تعلیق دارد و تشخص برای کاراکتر ایجاد کرده‌است. حالا من منتظر روایت داستان از آدمی هستم که ذره ذره تا پایان این فصل آورده‌ای.

12- تو از زبان که از دیگر عناصر ناپاک ! است؛ می‌گریزی و آنوقت از فردی برایم روایت می‌کنی که با خود از اربابی عجیب روایت می‌کند که به او عشق می‌ورزد و محترمانه و با لحنی عجیب صحبت می‌کند! آنهم اربابی که بدون اینکه حرف بزند و تنها از مونولوگ راوی به شخصیتش پی می‌بریم. مونولوگ طولانی که قرارداد زبانی خاصی هم برآن حاکم است.

13- تو از فضاسازی فرار می کنی و آنوقت از خط اول داستان با حرکت و فضاسازی شروع می‌کنی؟

14- شخصیت راوی تو زیاد حرف می‌زند ولی این دقیقاً مربوط به نوع شخصیت او است نه چیز دیگری خارج از متن روایت!

15- اما مشکل چیست؟ به نظر من مشکل اصلی داستان تو این است که طرح مشخصی نداری؟ یعنی از ابتدا و میانه و انتهای داستانت بی‌خبری و فقط تصویری از یک شخصیت داری و این هرچند خود، روشی برای نوشتن است ولی نویسنده را خسته و بی‌نظم می‌کند. تجربه ‌شکستهای فراوان خودم وسایر دوستان نویسنده من نشانه نادرست بودن و مقطعی بودن این روش است.

16- دوست عزیزم که باور دارم استعداد سرشاری داری فقط روشت را عوض کن و آنوقت به تماشای لحظه های ناب آفرینش شخصیتها و دنیای داستانی بنشین که به دست تو به دنیا می‌آیند و به اراده تو زندگی می‌کنند و می‌میرند. هرچند بعضی سرکشی هم می‌کنند اما آنها یک استثناء هستند و حتماً از استعداد و توانایی بیشتر از درک تو برخوردار بوده‌اند که داستان را به دست گرفته‌اند.

17- در ابتدا نه تو به زبان فکر کن و نه به زاویه دید و نه به فضا سازی ولحن.

اینها را خود داستان به تو می‌گوید. تو اول شخصیت را بشناس و پیشینه و شناسنامه و رفتارفردی و خانوادگی و شخصی او را به وضوح برای خودت مشخص کن. بعد براساس این شخصیت، می‌توانی پیش‌بینی کنی که در هر حادثه چه برخورد یا عکس العملی خواهد داشت. حالا داستان و ابتدا و انتهایش را کاملاً انتخاب کن.

بنویس آری ...سخت نیست از همین‌جا بنویس و منظم و به سرعت بنویس... وقتش است...راه خودش را به تو خواهد نمایاند.....

بنویس....

شادزی