عاشقانه های یک دلاک

 
 

راستش را بخواهید موضوع از آنجا شروع شد که از دانشگاه درآمدم و شد اول بدبختی های من. البته این را بگویم که بالاخره از یکجایی بدبختی­های من باید شروع می­شد مثل همه که از یکجایی قصه شان شروع می­شود. نه اشتباه نکنید, شاکی نیستم. یعنی نمی توانم وقتی می­توانم شاکر باشم و راضی! اصلاً سری که در نمی­کند را چه به دستمال بستن!

 

تا آمدم به خودم بیایم دیدم که بله مامان عزیزمان رفته­اند به خواستگاری علیا مخدره, مجلله, .. ... خلاصه همه آن چیزهایی که وقتی می­خواهند دختری ترشیده را به آدم بیاندازند!, جناب عاقد می­گویند!

 

راستش خیلی بد هم نمی­شد. برای مسافرکشی هم متأهل می­خواستند. خانه پُرش نمی­توانستیم زندگی کنیم از این که نتوانیم زندگی کنیم که بهتر بود! لااقل توی بچه­های محل سرمان را بالا می­گرفتیم که بله ما با هم تفاهم نداشتیم؟؟

 

دردسرتان ندهم و زیاده­گویی نکنم. عصر پست مدرن است و باید همه چیز را ساندویچی عرضه کرد. دختر سابق و همسر فعلی  به عقد بنده درآمدند و من هم برای وام ازدواجمان زرت زرت هرچی کاغذ و قباله جلوم گذاشتند عین مدیران ادارات؟ نادید به رسم لوطی­ها امضا کردم.

 

 قرار شد که من هرچه زودتر سرپناهی اجاره کنم که مجلس عروسی را برگزار کنیم و خانواده عروس را از مصیبتی عظیم برهانم و نگذارم این سیب رسیده به مرحله­ی پسا رسیدن یا همان " گندیدن و افتادن!"خودمان برسند.

 

همینطور هم شد. مدرکم را که چهارسال آزگار برایش عرق جبین و کد یمین حرام کرده بودم دستم گرفتم و راه افتادم دنبال کار.

 

اولش رفتم بنیاد تازه تأسیس مخها! ببخشید نخب­گان؟؟

 

خیلی از خودم متشکر بودم.  خودم را هم مخبه یا همان نخبه؟! می­دیدم. بی­خود که نبود هم پدر و مادر و نیاکان من مخبه بودند و هم خودم نمراتم عالی بود!

 

هیچ؛ یکی دوماهی صرف کردم و هی هرروز رفتم در موسسه که راهم بدهند و هی برای جناب نگهبان معنای نخبه و مصداق عینی آن که خودم بودم را توضیح دادم اما چه فایده بعد دو ماه فهمیدم که طفلی زبان بسته از نژاد .... ( این قسمت را بخاطر اینکه نمی­خواهم مثل کاریکاتوریست گرفتار جناب مانا نیستانی عزیز؟؟ توی اوین آب خنک توسط دوستان به خوردمان داده شود و شاید هم شوکرانی بد بو؟ خودم سانسور می­کنم! تا چشمتان در بیاید!) است.

 

توی این یکی دوماه هم طفلی فکر می­کرده روزنامه فروشم یا دست فروش ؟ البته چون همدلی از همزبانی بهتر است توی این دوماه ما دو تا یعنی من و جناب نگهبان ازطریق همدلی و نه همزبانی؟ به تعامل با یکدیگر یا به قول کمی پیشتر که یادش به خیر: گفتمان! مشغول بودیم.

 

راستش را بخواهید یک کلمه بود که دایم توی حرفهای زبان شبکه محلی‌­اش می­گفت. اصلاً شک کردم که نکند آن کلمه از اساس فارسی نیست و مثل بیشتر کلمات زبان مادر مرده فارسی از سایر زبانها آمده است. آن کلمه چی بود؟ بله شایسته سالاری!

 

باور کنید نگهبان عزیز که دیگه با هم یواش یواش داشتیم فامیل هم می­شدیم توی هر سه چهار جمله­اش یک تریپ "شایسته سالاری" هم می‌آمد.

 

هر چند دیگه از موسسه مخبه ها خسته شدم و تازه فهمیدم که مخبه که نیستم هیچ؛ در حد یک ؟؟؟! هم چیزی نمی­فهمم. اما یک نکته را خوب فهمیدم  و آن هم معنای شایسته سالاری بود: خداییش کی بهتر از آن هموطن می­توانست نگهبان آن موسسه باشد؟

 

فکر کن! شایسته سالاری یعنی همین : هم جواب کلی آدم با منطق و مخ را داده­ای. هم حالیشان کرده­ای که از حد اقل مخ محرومند و مدارکشان را بگذارند لب کوزه و لبی ترکنند و تازه پاسخ گویی به ارباب رجوع را هم به بهترین نحو انجام داده­ای؟ شایسته سالاری بهتر از این؟

 

 حالا این که این مخها قد آن عزیز درازگوش و مخملین موی هم نمی­فهمند خود امر دیگری است...

 
 

 
دلاک الدوله

 

و من الله التوفیق...