از  همه  دوستانی  که در فاصله ا ین یک ماهی که نبودم  من را  مورد لطف  قرار  دادند  سپاسگذارم.  متأسفانه  امکان  دسترسی به  اینترنت  برایم  مقدور نبود.  دوستی  به نام ایمان  اسلامیان  سه  داستان  برایم  فرستاده  بود  من به عنوان نمونه  این  داستان  را انتخاب  کردم  ولی  هر سه  داستان  را  نقد  کردم   که  در  همین  وبلاگ  قرار  خواهم  داد.

از لطف جناب اسلامیان سپاسگذارم.

شادزی

قطب پنجشنبه

1

حضرت قطب ، پنجشنبهء گذشته از چاکر ناراحت بودند ، پالوده ای که برایشان برده بودم زیر دندانشان صدا نمی داد ، همه می دانند که پالوده گرم ، له می شود ، خود آقا در خوردن تعلل کرده اند ، حتم حکمتی بوده ؛حضرت  عادات خاصی دارند ، هر وقت طبعشان چیزی می خواهد ، طفل می شوند ، پا به زمین می کوبند ، عصبی و بهانه گیر می شوند ، سر پالوده غیظ کردند ، برای برگرداندن ظرف پالوده که رفتم ، آقا نگهم داشتند ، تا در همان مجلس گونه خانم ها را بازدید کنند ؛ هر کار کردم منصرفشان کنم ، نشد ،کار هر پنجشنبه اشان بازرسی صورت زنها است ، اما آن پنجشنبه اوقاتشان تلخ بود، ترسیدم باز بلایی سر یکی از زنها بیاورند .

 پنجشنبه ها زنها برای بازدید ردیف می شوند ، آقا روی صندلی روسی شان می نشینند و زنها یکی یکی صورتشان را جلو می آورند ، آقا با پشت دست ، روی صورتشان می کشند ، وای به حال زنی که درست بند نکشیده باشد ، اولین مو یا حتی پرزی که به دست آقا بخورد ، غیظ می کنند ،لازم نیست حکم کنند ، خود زن می داند که باید چکار کند،دست من را می گیرد تا ببرمش به مطبخ قدیمی ؛ چاکر هم باید صورت زن را به دیواره دود زده مطبخ بمالم ،دلم رضا نمی دهد ، همیشه می گذارم تا خود زنها صورتشان را بکشند ، خون و سیاهی با هم مخلوط می شوند ، زن ها را باهمان حال پیش آقا می برم ، دستور آقا مشخص است ؛ زن رو سیاه باید تا پنجشنبه بعد با همان وضع بچرخد ، تا بقیه اهمیت اصلاح صورت را بدانند .

دلخوشی آقا به همین کارهاست ، خودشان به من گفته اند ، دوست دارند زنها به ردیف بیایند برای وارسی کردن ، چه حال خوبی دارند وقتی زنهایشان مرتب و برق انداخته ، بهشان ابراز علاقه کنند ؛

دوا درمان بی تاثیر است ، آقا نمی توانند ، نمی دانم باید بنویسم یا ... آقا هیچ وقت پدر نمی شوند ، حتم تقدیر اینطور خواسته ؛ سه شنبه پیش مرا خواستند، مرا بغل کردند و گذاشتند کنارشان بنشینم ، صدایشان گرفته بود :

- یادت هست ، روزی که به عمارت ما آمدی ؟

فهمیدم که دلشان پر است ، تا امر به صحبت نکردند ، هیچ چیز نگفتم ، فقط سر تکان دادم ؛

"چند سالت بود؟ ... پنج شش سالی کمتر از من ، 8 سالت بود شاید ، از سر مکتب آمده بودی ؟ آهان ... حضرت ابوی آمدند پهلوی من که داشتم با دخترها بازی می کردم  ، گفتند قرار است تو بیایی تا عمله حرم بشوی ، نظر من را می خواستند ، لباس مشکی و بلندت و آن کلاه نمدی مشکی سوراخ شده را که دیدم ، گفتم ، عالی است ، برای بازی خوب است ، ریش هم که در نیاورده ، هیچ وقت نمی فهمد ریشو بودن چه ظلمی است ، آقا نمی دانستند که از من مردی در نمی آید ، گفتند هم عمله حرم می شوی هم لله بچه هایم، تازه سواد هم یادشان می دهی ؛ خدا بیامرزد پدرت را ، با برادر بزرگت آمده بود ، برادرت چه مرضی داشت ؟ ... آمده بودند برایش شفا بگیرند .خدا برادرت را هم بیامرزد ، عمرش به دنیا نبود ، حضرت ابوی شفایشان دادند ، اما پیمانه که پر شود کاری از دست کسی بر نمی آید . پدرت تو را به حضرت ابوی سپرد ،وقت نشد همان وقت با تو صحبت کنم ،فی المجلس تو را برده بودند آهنگری ، ندیدی ، پدرت چند اشرفی را که ابوی دادند ، قبول نکرد ، فقط یکی را برای تبرک برداشت ، فکر کنم دیگر سراغت نیامد ...البته اجازه دخول هم نداشت ، خوب آهنگری چه خبر بود که تا دو سه روز پیدایت نشد "

آقا دوست دارند هر پنجشنبه قضیه آهنگری را برایشان تعریف کنم ، هر بار مثل اینکه دفعه اولی است که قضیه آهنگری را می شنوند با لذت گوش می دهند :

"خجالت کشیده بودم ، تمام لباسهایم را در آورده بودند ، دو نفر از فراشها که هنوز برایتان کار می کنند ، بازوهایم را گرفته بودند ، بازوهایم سیاه کرده بودند ، طاقباز خواباندنم روی یک میز پایه کوتاه ، آهنگر که تازه کوره را راه انداخته بود ، کوره را دست شاگرد داد و آمد سراغم ، بغض کرده بودم ، داشتم خفه می شدم ، اگر برای جیغ زدن ، جسارت پیدا می کردم ، نفسم در نمی آمد، یکی دیگر از شاگردها ، سندانی آورد و گذاشت پایین میز ، بالاخره نفسم جا امد ، آمدم فریادی بزنم که یکی از فراشها دستمال کثیف و چسبناکش را چپاند توی دهانم ، یکی از فراشها دو بازویم را گرفت و دیگری بیضه هایم را روی سندان گذاشت ، آهنگر که چکش را بالا برد ، چشمانم را بستم "

" یادم هست روزهایی که با آن دامن گشاد توی اتاق آفتابی می خواباندنت ، من با تیر کمان سنگی ام ، ورم جلوی دامنت را نشانه می گرفتم ، الان می دانی که من سنگ می پرانده ام آن موقع فکر می کردی که سوزش طبیعی زخم است ، مگرنه ؟ دمرو می افتادی و نیز نیز می کردی "

سری به تایید تکان دادم .

روزهای ملاقات که مردم برای دیدن حضرت قطب می آیند ، من از حرم تکان نمی خورم ، مطمئن می شوم نمی شود بیرون را پایید  ، اتاقها که هیچ کدام پنجره ندارند ، سوراخهایی را که زنها توی دیوار در آورده اند را پیدا می کنم و پرشان می کنم ، کنار در، روی صندلی روسی می نشینم ، برای اینکه زن ها آرام بگیرند از بیرون عمارت برایشان می گویم ، از خیابان و کوچه ها ، پارچه های روز ، آدم های جدید و .... البته حرفها را صد بار گفته ام همین که می فهمند حرفهایم تکراری است گوش نمی کنند ، آخر خودم چند سالی است که از عمارت بیرون نرفته ام ؛  زنهای جوانتر که تازه پیشکش شده اند ، به امر و نهی من توجهی نمی کنند ، می خواهند که از کنارم رد شوند و از اتاق ملاقات سر در بیاورند ، می دانند که با هیکل نحیفم نمی توانم جلویشان بایستم ، به خواهش هایم وقعی نمی گذارند ، آخر ترکه ام را می تابانم تا بفهمند اوضاع خراب است ، همه به گوشه هایشان فرار می کنند ، آنها که وقیح ترند ، فحشی می دهند و چابک می گریزند تا سر ترکه انارم بهشان نخورد ؛

آقا دو سه بار در بین بار عام می آیند به حرم ، نگاه غضبناکی به همه می کنند ، مرا به کناری می برند و اسم خاطیان را می خواهند ، دلم رضا نمی دهد ، می گویم همه سرشان به کاری گرم است ، یا بند می اندازندو  یا وسمه می کشند ، آقا باورشان نمی شود ، چارقد گل اشرفی بزرگ را نشانشان می دهم ، می گویم چارقدی می بافند که صد بار دور عمارت بپیچد و باز زیاد بیاید ،آقا به سمت مردمی می روند که منتظرشان هستند ،اما هنوز شکشان به جاست ، هنوز سایه آقا دور نشده که زن ها دورم می ریزند و دیگر از ترکه هم پروا نمی کنند ، چه رشوه هایی که نمی دهند ، از کارهایشان عرق سرد می کنم ، حرفهایی می زنند که اگر یک کلمه اش را به آقا بگویم زمین گیرشان می کنند ، هیچ کدام که از سوگل خانم عزیز تر نیستند ، چه بلایی سرش آوردند و انداختنش گوشه اتاق آفتاب نشین تا بمیرد ،اگر التماس من نبود غذایش هم نمی دادند ؛ من خبر کار سوگل خانم را به آقا ندادم ، خودشان دیدند ، البته از بلاهت خانم هم بود ، عکس یک مرد فرنگی کافر را توی اسباب حمامشان قایم کرده بودند ، آقا عکس را پیدا کردند ، شاید یکی از زن ها که به زیبایی سوگل خانم حسد داشته ، به آقا گفته وگرنه بعید بود که آقا بیخود به وسایل سوگل خانم عزیزش دست بزنند ؛

آقا در یک بازرسی پنجشنبه ، پرزی روی صورت سوگل خانم پیدا کردند ، خودم شاهد بودم که آقا می خواستند از کنار قضیه بگذرند ، اما وقتی دیدند همه دارند نگاه می کنند با رنگ زرد به من اشاره کردند ، دست سوگل خانم را گرفتم تا برویم مطبخ ، آقا صدایم زدند ، نگاهم کردند، از نگاهشان فهمیدم که باید فقط صورت خانم را سیاه کنم و نگذارم آسیبی بهشان برسد ، حتی اگر آقا نمی گفتند محال بودم بگذارم زخمی به صورت بی خط خانم بیفتد ، به مطبخ که رسیدیم ، خانم دست من را رها کرد ، نتوانستم جلویشان را بگیرم ،گریه می کردند و مثل دیوانه ها صورتشان را به دیوار زبر و سیاه کشیدند ، خون نمی گذاشت سیاهی به صورت بماند ، نمی دانستم چطور باید جواب آقا را بدهم ، خانم خودش آرام شد خون و سیاهی به یقه شلیته اش نشت کرده بود ، می خواستم خانم را به طرف حرم ببرم که آقا پیدایشان شد ، دهانشان پرکف بود ، غضبناک نفس می کشیدند ، فکرم به هر جا رفت الا اینکه آقا توی اثاث خانم ، عکس یک مرد فرنگی پیدا کرده باشند ، عکس پیش من است ، تبلیغ یک کلاه فرنگی است ، مرد کافر ، با سبیل چرب کرده ، تکیه داده به حصار یک پل زیبا وکلاه ماهوتی اش را دست گرفته ، آقا هوز عکس را از پر شالشان بیرون نیاورده بودند ، با غیظ به خانم نگاه کردند ، خانم با اینکه خون ازروی مژه هایشان می چکید به آقا خیره شدند

- حضرت قطب برای شما هر کاری می کنم .

آقا دو بار محکم به گردن و شانه خانم کوبیدند ، خانم از حال رفتند .

خانم کتفشان شکست ، اما آقا نگذاشتند برای خانم طبیب ببرم ، آقا بغض کرده بودند ، اما حتی نگذاشتند گردن و شانه خانم را با پیه شتر بمالیم ، اما مرحمت کرده به خواهشهای چاکر توجه کردند و از خون خانم گذشتند ؛

خانم شانه اش در هم پیچیده ، با گردن کوتاه افتاده اند گوشه اتاق ، برایشان که غذا می برم ، دلم نمی خواهد نگاهشان کنم ، دوست دارم همان چهره زیبا در خاطرم باشد ، نه حالا که با سبیل و ریش و ابروهای کلفت و گردن کوتاه کناری می نشینند و همیشه مبهوت هستند ، آقا دیگر سراغ خانم را نمی گیرند ، آخر حال خانم خوش نیست ، چهار پنج روز نتوانستند از روی زمین بلند شوند ، حتی برای قضای حاجت بیرون نیامدند ، ترسیدم کرم بزنند ، آخر حتی شب ها نشسته به جلو خیره می مانند و تکان نمی خورند ، هفته پیش برایشان لگن بردم ، نگذاشتند نزدیک بشوم ، لگن را پس زدند ، از آن روز تا حالا هیچ جیز نمی خورند ، حتی به کوزه آب نگاه نمی کنند ، دیروز باز برایشان لگن بردم ، نگذاشتند، بهشان دست بزنم ، از میان ابروهای انبوهشان نگاهم کردند .

2

دیشب حال آقا بد بود ، قسمم دادند ؛ به همه مقدسات قسم خوردم که نمی توانم ،  اینها ریا نیست ، من همه وجودم برای آقاست ، این مکتوبات را که نمی خوانند ، راست است ، پا به پایشان گریه کردم ، درد آقا را می فهمم ، نمی خواهند بی نتیجه بمانند ، حق دارند ، نباید سلسله اقطاب قطع شود ، نمی دانم چرا فکر می کنند آهنگر درست کارش را انجام نداده ، مطایبه هایی می کنند که خجالت می کشم، برای اولین بار گفتند که قطب بزرگ وقتی فهمیده آقا از مردانگی بی بهره اند ، قلبشان از کار افتاده است .

 اول گمان کردم تاثیر شرابی است که میل کرده اند ، اما از شب تا سحر چندین بار به جد ازمن خواستند یک نفر را برای ادامه نسل پیدا کنم ؛

بارها به آقا گفته ام که طفل یکی از چاکران را بیاورند و به عهده اش بگیرند ، اما آقا می گویند کل سلسله به ابتذال می کشد ، می خواهند که حتما یکی از زنهای داخل حرم بچه ای بزاید ، آقا اصرار می کنند یکی از ارادتمندان را بیاوریم تا با یکی از خانم ها .... چه بگویم؟ آقا می گویند بلا اشکال است ، مهم سلسله اقطاب است :

" هیچکس نمی فهمد ، زنها که از عمارت بیرون نمی روند و هیچکسی هم حق ملاقاتشان را ندارد ، یکی از فدایی های مرد را می آوریم ، بعد هم که کارشان ثمر داد ،  هر دوشان را توی چاه می اندازیم و یا زرنیخ به خوردشان می دهیم  ، البته زن را بعد از طی شیر خوارگی بچه ،همه هم قبول می کنند که من جانشین حقی پیدا کرده ام ، کاش تو می توانستی ، هیچکس هلاک نمی شد ، اگر می توانی بگو ، در امانی ، از این همه سال خیانتت می گذرم ، می توانی ؟"

 من برای آقا مضایقه نمی کنم ، درست است ، بعضی وقت ها به عددی از خانم ها میلم می کشد ، اما بلافاصله خنده ام می گیرد ؛

 فقط آن موقع که سوگل خانم داخل حرم بودند ،مبهوتشان می شدم و بارها مثل مجانین می خندیدم. کاش می توانستم خون دو نفر را بخرم ، اما چطور ؟

3

این پنجشنبه حالم بد بود ، باید از میان خیل باکره های حرم یک نفر را انتخاب می کردم ، ازدحام شد  ، همدیگر را عقب می زدند ،گیسوهای هم را می کندند ، چنگ می کشیدند ، زمین می زدند ، حتی بعضی ها برق اشرفی هاشان را نشانم می دادند ، چاره ای نبود ، یکی را انتخاب کردم ، تصمیم آقا این بود که قطب بعدی سفید و بلند قد باشد ، دوید و آمد گفتم که سریع اثاثش را جمع کند و با من بیاید ، صدایش می لرزید ، نمی دانست چه کند ، دو تا سکه تعارف کرد ، قبول نکردم ، به صورت سفید دخترک دست کشیدم ، صاف صاف ، بردمش خدمت آقا ...

شیراز

مرداد1385

ایمان اسلامیان