قسمت دوم نقد مجموعه داستان شمایل لرزان مردها!

ب: از منظر فرم:

داستانهای این مجموعه تقربیاً از لحنی واحد برخوردارند. لحنی که با درونمایه این داستانها که پرداختن به مردان جامعه است هماهنگی دارد.

نویسنده در هیچکدام از داستانها سعی در شکستن خط روایت در زمان و یا روایت دایره وار داستان نکرده است. او با فهم درست داستان و روایت خطی تصمیم می‌گیرد داستانهایی جذاب انتخاب کند و آنها را خوب روایت کند. چیزی که در سالهای اخیر مورد غفلت برخی نویسندگان واقع شده است.

در این سالها با توجه به سلیقه داوران ادبی جشنواره‌ها و مسابقات و رغبت فراوان ایشان به پست مدرنیسم و داستانهایی که دارای مؤلفه‌های پست مدرنیستی هستند، موجی از داستانهای ناقص و به اصطلاح پست مدرن بوجود آمد که واجد حداقل‌های یک داستان هم نبود.

هرگاه توضیحی از این نویسندگان در مورد فهم داستان خواسته شد، با کلی گویی و مراجعه به فهم اندک و شخصی خود از نظریات روان شناسی و فلسفی و زبان شناسی و جامعه شناسی و مربوط کردن چیزهای از اساس نامربوط  به هم سعی در توجیه داستانهای خود کردند.

این رویه به مرور باعث فراری دادن مخاطبان غیرحرفه‌ای داستان شد و به مرور از اقبال مردم به ادبیات داستانی کاسته شد.

نکته جالب این است که آنقدر تفاوت میان تعریفهای موجود از پست مدرن وجود داشت که گاه حتی به تعاریف متناقض بر می خوردی؟! هرچند این دوستان نویسنده با تفسیر به رأی این مشکل را هم با مراجعه به فلسفه و پلورالیزم و تکثرگرایی حل کردند!!

هیچ گاه یادم نمی‌رود که یک از دوستان نویسنده‌ در آشفته بازار نشر چند سال پیش کتابی را در تعریف پست مدرن منتشر کرد که نمودارهای سینوسی و کسینوسی پست مدرن را مورد بررسی قرار داده بود.

«شمایل لرزان مردها» حاصل تلاش هادی ندهی در ارایه داستان موفق است. هرچند گاهی این تلاشها با شکست مواجه شده است، اما با این حال درک درست ندهی از داستان و عناصرداستان دارد. در اینجا به عنوان نمونه به چند داستان از این مجموعه اشاره می‌کنم.

در داستان «خوشگذارانی» ما با تعلیقی خوب مواجه هستیم. تعلیق و کششی که از سطر اول داستان شروع می‌شود: کنار در خندیدم و گفتم: امشب تو راه می‌میرم.

من این شروع را خیلی پسندیدم. داستان به خودی خود نمی‌توانست جذابیت خاصی داشته باشد اما با انتخاب شروع مناسب و با کمک تک گویی‌های کاراکتر اصلی و فضایی که نویسنده با روبرو شدن او شخصیتهای فرعی داستان در زمان محدود یک شب می‌آفریند؛ داستانی جذاب بوجود آمده است.

البته کنشهای شخصیت اصلی به تحصیلات او یعنی فوق لیسانس نمی‌خورد.

مشکل دیگر این داستان تلاش ناموفق نویسنده در نوشتن داستانی با پایان باز است که متأسفانه نتوانسته است از عهده آن برآید.

هادی نودهی طنز را هم خوب می‌شناسد. در داستان «خوره زندگی» ما در ابتدای داستان قرار است قصه تلخ خودکشی یک نویسنده را ببینیم اما به یکباره با تلفن یک دختر به نویسنده داستان از این رو به آن رو می‌شود و به داستانی طنز تبدیل می‌شود که با تیزبینی برخوردهای احساسی و حالات روانی نویسندگان را به طنز می‌کشد.

لطف این طنز در این است که به دامان هجو یا  هزل نیفتاده است. نگاه نودهی کودکانه و معصومانه است. طنز او در کل سطور داستان طنیده شده است. او در داستان درونمایه را به طنز کشیده است. درونمایه‌ای که شاید بتوان در پیام تلفنی او آن را دید: «عزیزم، من دیگه نمی‌تونم بنویسم. به هرچی که نگاه می‌کنم ناراحتم می‌کنه. عذابم می‌ده. برای همین تصمیم گرفتم به زندگیم خاتمه بدم. بعد از من با هرکس دوست داشتی ازدواج کن و الکی قهرمان بازی در نیار.»

ظرافت طنز را ببینید کاری که می‌خواهد نویسنده انجام دهد یعنی خودکشی قهرمان بازی است یا ازدواج زن اگر مرد خودکشی کند؟! اگر واقعاً پایه خودکشی نویسنده یأسی فلسفی و برگرفته از نوع نگاه او به زندگی باشد آیا خنده دار نیست که با تلفن دختری که آدامس می‌جود، از بین برود؟

نکته دیگر زاویه دید این داستان است. راوی این داستان دانای کل محدود به نویسنده است. زاویه دیدی که نودهی با تأمل آن را برگزیده است. این زاویه دید امکانات خوبی را در اختیار او قرار داده است و او را موفق به ارایه داستانی طنز کرده است.

البته گاهی او در به کار بردن این زاویه دید دچار اشتباه نیز شده است. در صفحه دوم این داستان ناگهان زاویه دید دانای کل محدود به دانای کل چرخش می‌کند که بدون توجیه است.

یکی از مشکلات نودهی پایان بندی داستانهایش است. در داستان «شوخی» نیز این پایان بندی به صورت سریع و نامفهوم رخ می‌دهد. خواننده با این پایان بندی احساس فریب خوردگی می‌کند. قصه این داستان می‌توانست در حد یک داستان بلند و حتی رمان پرورش یابد.

این داستان خیلی شبیه داستان خوشگذرانی است. در این داستان هم یک شوخی مانند داستان خوشگذرانی مایه اصلی داستان است. شوخی که جدی می‌شود.

این نوع نگاه به شوخی نیز از خلاقیت نودهی ناشی می‌شود.

از دیگر شگردهایی که نودهی در این داستانها به دفعات استفاده کرده است استفاده از نشانه‌های فرهنگ ایرانی است. او این مؤلفه‌ها را می‌شناسد و با هشیاری به کار می‌برد. نشانه‌هایی از قبیل استفاده از جانماز، تمثال امیرالمؤمنین، خاک تربت، حتی چوب مسواک جانماز که در خانه‌های ایرانی‌ها وجود دارد.

این نشانه‌ها گاهی به صورت نشانه‌های محیطی خود را نشان می‌دهد: روزنامه همشهری، کفش وین میدان توحید، پل گیشا، پل سیدخندان، عباس آباد و سی و سه پل و میدان امام و دروازه شیراز.... که مخاطب با آشنایی اندکی با تهران و اصفهان می‌تواند به لایه‌هایی دیگری از داستان پی‌ببرد و اگر هم نشناسد بازهم لذت کافی را از خوانش داستان می‌برد.

اما در انتها خوب است به یک کشف جالب در این مجموعه داستان اشاره کنم. و آنهم کشف مجدد تلفن و باجه تلفن در داستان است. در تمام این داستان بدون استثناء یکی از عناصر محیطی مشترک باجه تلفن و تلفن است.

بیشتر وقایع این داستان‌ها بر اساس یک تلفن است که یا از باجه تلفن زده می‌شود و یا از خانه تلفنی می‌شود و باعث بازشدن گره داستان می‌شود و یا باعث شروع داستان می‌شود. گاهی هم داستان با یک تلفن از باجه تلفن تمام می‌شود.

این شگرد هرچند در نوع خودش تازگی دارد اما ورای این معنی می‌تواند استعاره‌ای باشد از روابط ماشینی جامعه بشری امروز که باعث دور شدن آدمها از هم شده است.

غربتی سراسر داستانهای این مجموعه و رابطه میان مردان و زنان را فراگرفته است و باعث دوری و خشکی و بی‌تفاوتی آنها نسبت به سرنوشتشان شده است.

باعث این دوری همان تلفن و رابطه ماشینی است و جالب اینجاست که تلفن که خود باعث این مصیبت شده است؛ حالا تنها رشته ارتباط میان آدمهای داستان است. و با نبودنش همین رابطه ضعیف هم از بین می‌رود.

نکته ظریفی وجود دارد که در انتها ذکرش خالی از لطف نیست:

با قطع شدن سیم تلفن در این مجموعه داستان هم ارتباط آدمهای داستان با یکدیگرکاملاً قطع می‌شود و هم شاکله داستانهای نودهی بهم می‌ریزد و داستانها فرو می‌ریزد در نتیجه ارتباط آنها با مخاطب قطع می‌شود و به اصطلاح مشترک مورد نظر دیگر در دسترس نمی‌باشد‍‍!!

17تیرماه 1385

مهدی کفاش