شناسنامه کتاب شمایل لرزان مردها

نویسنده: هادی نودهی

متولد: 1349

تولید: کارگاه نیلا

زیر نظر حمید امجد

 

"مجموعه داستان شمایل لرزان مردها" شامل یازده داستان است:

1- بلو لیدی

2- سس مخصوص برای یک روز عالی

3- غروب جمعه تنها می روم شام بگیرم

4- کاغذی چرب برای تو دلدارم

5- خوشگذرانی

6-پنجره­ای روشن روبه­روی باجه تلفن خالی

7- خوره زندگی

8- چراغ روشن اتاق تاریک

9- مرگ یک نفر با کت سبز

10- شوخی

11- هفت روز ناقص، هفت روز کامل

تاریخ نگارش این داستانها به جز تعدادی که بدون تاریخ است یا در سال 1376و 1377نوشته شده است و یا نگارش اولیه آنها در فاصله این سالها بوده است.

گویا هادی نودهی فاصله نگارش داستانها تا زمان انتشار مجموعه داستانش را در حال بازنویسی بوده است. داستانهای این مجموعه را می­توان از دو منظر به تماشا نشست:

الف: از منظر محتوا

ب: از منظر فرم

 

الف: از منظر محتوا

درونمایه تمامی این مجموعه داستان را در یک کلام شاید " تنهایی مردها "  باید دانست. مردهای تمام این داستانها تنها و سرخورده و محکوم هستند..

زنهای داستانهای این مجموعه همه زنهایی دست نیافتی و اثیری هستند. اما این دست نیافتنی به دلیل عدم امکان دست رسی نیست بلکه بیشتر به خاطر بی دست و پایی مردان است.

مردان از زنان تصویری در ذهن دارند که با واقعیت این زنان فرسنگها فاصله داد. مردان این داستانها، نماینده مردان نسلی هستند که به دلیل محدودیتهای اجتماعی زمانه­شان انگار بلد نشده­اند که با زنان رابطه موفقی داشته باشند.

این سرخوردگی را در نسل بعدی این مردان که جوانان و نوجوانان هستند نمی­توان به این شکل دید. زیرا در بستر اجتماعی بازتری پرورش یافته­اند و به تجربه­های بیشتری دست یافته­اند.

مردان این مجموعه داستان تنها در ذهنشان با زنان معاشرت دارند. آنقدر این مردان بی­دست و پا هستند که گاهی مانند مرد داستان" بلولیدی" هنگام تحویل سال مثل بودا روی زمین نشسته است و می­خواهد هنگام سال تحویل کار بزرگی کند. او در آزمایشگاه تشخیص طبی متصدی تشخیص انگل در مدفوع بیماران است نسبت به بوها حساس شده است. آنقدر که از روی بوها حدس می­زند که شخصیت آدمها چی است. او به خانم دکتری علاقه مند شده است تنها به خاطر اینکه او بوی بتادین می­دهد. او هنگام سال تحویل اتاقش را پر از بتادین می­کند. به همه جا بتادین می­پاشد تا همه جا بوی او را بدهد.

این مغازله عجیب و یک طرفه از سرناچاری و بیچارگی شخصیت است اما برایش کاری بزرگ محسوب می­شود.

انگار مردان این نسل همه از حال هم آگاهند. آنقدر که مانند مردان داستان " سس مخصوص برای یک روز عالی" اگر با هم نسلانشان هم باشند باز تفریحشان در حد شرط بندی روی مجریهای زن تلوزیون است و آنقدر خوب از جزئیات چهره مجریان زن خبر می­دهند که انگار سالهاست با هم محشورند و تمام کسالت آنها وقتی از بین می­رود که این مجریان زن اخبار می­گویند و تازه این وقتها مرد حاضر می­شود عینکش را به چشم بزند و با چشمان وق زده به صفحه تلوزیون زل بزند.

این مردان بی­دست و پا اگر زمانی ازدواج هم می­کنند مانند مرد داستان" غروب جمعه تنها می روم شام بگیرم" آنقدر در ایجاد رابطه ناتوانند که در حد کودک مانده‌اند و حتی نمی­توانند نفس بکشند و اگر بخواهند پنجره را باز کنند و یا مهتابی را خاموش کنند و یا نخواهند صدای زمزمه آواز زنشان را گوش کنند؛ نتوانند.

زن این داستان هم گویا از این ترس و بی عرضه­گی خبر دارد که دائم به او می­گوید: «کوچولو!» ، «کوچولو ! شام نداریم. پاشو!» یا « دلت گرفته کوچولوی من؟ الان بهت قاقا می­دم.».

حتی در جواب جملات با محبت مرد به عبارات تحقیر آمیزی مانند" جغد" می­گوید.

مرد حتی زمانی که با خود در جواب ترانه عربی رادیو زمزمه می­کند: آره دوستت دارم. زن فوری در جواب مرد می­گوید: «باید دوستم داشته باشی!».

در انتهای داستان زمانی که این مرد از خانه بیرون رفته تا برای همسرش شام تهیه کند با پیرمردی مواجه می‌شود که کبوتری را سربریده است، حال مرد از دیدن این صحنه خراب می‌شود به نحوی که پسر بچه‌ای که  سرکبوتر بچه را به دست دارد کمکش می‌کند که به درخت تکیه دهد و به او می‌گوید: « چه‌ت شد یه هو؟».

و مرد در این هنگام گویا به دنبال تکیه‌گاهی باشد سر برمی‌گرداند و به پنجره نگاه می‌کند، جایی که همسرش پرده را به سربرهنه‌اش کشیده‌است و دارد بیرون را تماشا می‌کند.

نویسنده با این تصویر اعتماد به نفس مرد داستان را حتی از اعتماد به نفس یک کودک هم پایین‌تر آورده است. اعتماد به نفسی که معلول شرایط محیطی و تربیتی نسل مرد است. نسلی که تحولاتی را به تماشا نشسته است که سرعت این تحولات و تغییرات پیش از این دوران و نسل بعد به هیچ وجه به این اندازه سریع نبوده‌است. مرد داستان از نسلی است که این سرعت تغییرات که گاه حتی خلاف یکدیگر هم بوده‌است، او را دچار سردرگمی کرده‌است و از او و هم نسلانش افرادی متزلزل ساخته است. تحولاتی که هر کدامش به تنهایی تا سالها مسیر حرکت چند نسل را عوض می‌کند و به یکباره همه این تحولات بر سر او و هم‌ نسلانش هوار شده است: انقلاب، جنگ، سازندگی و اصلاحات و بعد.... که هرکدام دارای مشخصات و شعارهای گاه متضاد با دیگری است. و اینگونه است که در حرکت فردی و اجتماعی کودک نسل بعد از مرد از او موفق‌تر عمل می‌کند.

در داستان« کاغذی چرب برای تو دلدارم » در ابتدا اشاره‌ای به بوروکراسی مرسوم در ادارات که محترمانه!؟ به اصطلاح سعی در تکریم ارباب رجوع دارند؛ می‌شود. البته به قول نگهبان همه اینها فرمالیته است. اما این دغدغه اصلی داستان نیست و داستان از جایی شروع می‌شود که مسعود مصیبی که برای پیگری کار استخدامش وارد اتاق کارگزینی می‌شود. متصدی کارگزینی مشغول غذا خوردن است. مرد غذایش را تمام کرده‌است. وقتی روی پرونده مصیبی خم می‌شود از پشت سرکچل مرد در فاصله‌ای نسبتاً دور مصیبی زنی را پشت پنجره می‌بیند.

ما از سؤالهایی که متصدی کاگزینی می‌کند می‌فهمیم که مصیبی زندگی شکست خورده‌ای داشته است و یکبار طلاق گرفته است و فرزندی هم از زندگی گذشته‌اش دارد. او دوازده بار برای استخدام به جاهای مختلف مراجعه کرده است و نتیجه‌ای نگرفته است و این بار هم از استخدام ناامید است پس نمی‌خواهد این فرصت را برای دیدن زن از دست بدهد حتی اگر به قیمت استخدام نشدنش باشد! بعد از بسته شدن پنجره زن و زمانی که دارد از ساختمان بیرون می‌آید کاغذ چربی را که نگهبان به او داده بود را در حالیکه کنار اسم ملاقات شونده عبارت" زنی پشت پنجره" را می‌نویسد، کنار سر او که خواب است می‌گذارد و بیرون می‌آید.

شاید مرد این داستان را جزو معدود مردان موفق داستان بتوان برشمرد. مردی که لااقل توانسته است کاری را که می‌خواسته انجام دهد هرچند اگر با دقت بیشتری نگاه کنیم او را هم سرخورده می‌یابیم. کسی که تنها دلخوشی‌اش زنی پشت پنجره آنهم پشت میله‌هاست!

مرد داستان «خوشگذرانی» کمی متفاوت با مردهای دیگر" شمایل لرزان مردها" می‌باشد. این مرد اهل خوشگذرانی است. او هم بیماراست و بیمار گونه و عقده‌ای با زنها روبرو می‌شود.

او سعی دارد تمام عقده‌های حقارتش را در برخورد با معشوقه‌اش را در یک جمعه در هفته جبران کند. سعی می‌کند طبق قرار با معشوقه‌اش فقط خوش بگذارانند و اصلاً حرف عشق و عاشقی هم نباشد. مرد این داستان انگار نقابی از شخصیتی محکم به صورتش زده است ولی زیر این نقاب شخصیتی است که ادا در می‌آورد. نگاه او به جوانهای نسل بعدش پر از نفرت است: ژیگولوهای کله چخماقی که یک پیت روغن روی موهایشان خالی کرده‌اند.

او از این حقارت رنج می‌برد و برای آزردن معشوقه‌اش به شوخی می‌گوید: امشب تو راه می‌میرم.

اتفاقی که ما تا انتهای داستان منتظریم هر لحظه بیفتد.

در انتهای داستان است که ما پی می‌بریم که این خود مرد است که می‌ترسد از اینکه مبادا حرفی که معشوقه‌اش زده است درست از آب در بیاید و بمیرد.

مرد این داستان شعار می‌دهد آنهم در حالت مستی و در همین حالت که باید ناهشیاری غلبه داشته باشد باز هم ترس از مرگی که خودش ادعا کرده بود رهایش نمی‌کند.

" پنجره‌ای روشن رو به باجه‌ تلفن خالی" داستان روزمرگی دو متصدی تلفن بین شهری مخابرات است. مرد این داستان با این که خودش ارتباط تلفنی میان مردم را برقرار می‌کند اما از ایجاد ارتباط خود با دیگران از طریق تلفن عاجز است. آنقدر که به گدای سر خیابان پول می‌دهد تا به او تلفن کند و با او صحبت کند. جالب این که این گدا هم بعد از دو خط گفتگوی کوتاه خسته می‌شود و قطع می‌کند. گفتگویی که مرد درباره اهل و عیال و بچه نیم وجبی که وجود ندارد می‌کند. بعد از قطع تلفن است که او به سراغ قرصهای اعصابش می‌رود و تازه ما می‌فهمیم که با یک بیمار اعصاب و روان طرف هستیم.

مرد "خوره زندگی" یک نویسنده است. نویسنده‌ای که به تقلید از صادق هدایت می‌خواهد به خاطر این که نمی‌تواند بنویسد و عذاب آور بودن زندگی خودکشی کند. او با صدای خودش یک پیغام خطاب به زنش روی پیغام گیر می‌گذارد اما با تلفن یک دختر که علاقه به ایجاد ارتباط با او دارد خودکشی را فراموش کرده و از خانه خارج می‌شود. این داستان را می‌توان هجویه‌ای بر جریان روشنفکری تقلیدی نسل جدید نویسندگان دانست که در پی حقارتهای شخصی و نه یأسهای فلسفی از نوع صادق هدایت و کاملاً تقلیدی دست به کارهایی مانند خودکشی می‌زنند.

مردهای داستان "چراغ روشن اتاق تاریک" دو همسایه هستند. یکی متأهل و دیگری چند سال قبل همسرش را از دست داده است و میان فیلمهای سینمایی که از تلوزیون پخش می‌شود، به دنبال چهره همسرش می‌گردد.

این دو مرد به خلاف مردهای دیگر داستان پا به سن گذاشته‌اند و گرد پیری بر مو و سیبیلشان نشسته است. اینبار وقتی مرد طبقه بالایی، مرد متاهل را صدا می‌کند زن مرد متاهل سیم آنتن تلوزیون خانه مرد را قطع می‌کند آنهم هنگامی که دارد تصویر زن بازیگری را به مرد متاهل نشان می‌دهد که شبیه همسر سابقش بوده است. و تازه وقتی مرد به خانه برمی‌گردد می‌فهمد که رنگ چشمان همسرش را فراموش کرده است. مردان این داستان زمانی که با پی‌جامه در جلوی آسانسور جلسه می‌گذارند و درباره زن تنهای طبقه بالایی صحبت می‌کنند و آن را به عنوان یک معضل مطرح می‌کنند باز هم هر کدام به دنبال دید زدن زن هستند و جز تعدادی شعار که برای بیرون انداختن زن می‌دهند چیز دیگری در حرفهایشان نیست که این را می‌توان از مواجه راوی با یک از مردان ساختمان زمانی که از روی پشت بام روبرویی خانه زن مشغول چشم چرانی است فهمید.

در داستان آخر این مجموعه انگار چند مرد که همان احساس سرخوردگی و زبونی و ناچاری را دارند به یک باره در دو جایگاه متهم به قتل و بازپرس قرار می‌گیرند. نیمی از داستان مربوط به صحبتهای ضد و نقیض متهم و نیم دیگر مربوط به صحبتهای بازپرس است.

با حذف متهم ـ به دلیل خودکشی ـ بازپرس جای راوی را در داستان می‌گیرد. بعد از پوست انداختن بازپرس، نویسنده از پشت شخصیتها سر بر می‌آورد. کسی که بارها اسمش در داستان به عنوان مقتول آمده است یعنی همان آرش اصیلیان. کسی که ما می‌دانیم نویسنده داستان است.

همه این مردها و نویسنده سودای خیانت در سر دارند. یا شاید بهتر باشد بگوییم سودای نوعی رابطه عاشقانه خالی از هر نوع تعهدی! این مردها محکوم هستند. محکوم شرایط خاص اجتماعی.

محکوم شرایط تربیتی و وراثت و سیاست جاری جامعه و دچار آشفتگی از حکومت سلیقه‌ها به جای حکومت اندیشه و قانون.

انگار همه چیز بر مدار تصادف می‌چرخد. تصادفی که می‌تواند جای متهم و بازپرس و قاتل و مقتول را بهم به راحتی عوض کند.

در مجموع اين تصويری از مردهای" شمایل لرزان مردها " است که در این داستان به تماشا نشستیم. به نظر من این تصویر هر چند ممکن است که با سلیقه مخاطب به دلیل دور بودن از ذهن و یا فاصله داشتن با تصویری که در اذهان از مردها شکل گرفته است فاصله داشته باشد اما می‌تواند آینه تمام نمایی از مردانی باشد که در جامعه به واقع زن سالار امروز شاهدش هستیم.

تصویری که با شجاعت و درک نبض زمان توسط هادی نودهی در مجموعه داستان «شمایل لرزان مردها» آمده است. هرچند این تصویر نمی‌تواند چندان مأنوس باشد ولی نشان دهنده نگاه تیزبین و حساس نودهی به جامعه امروز و هم جنسان خود است. او سعی نکرده است که از دنیای زنان ـ چیزی که این روزها زیاد می‌بینم ـ بنویسد ، دنیایی که درک درستی از آن ندارد و هرچقدر هم که بتواند خوب بنویسد یا به راه مظلوم نمایی و فمینیسم دچار می‌شود و یا به کج راهه نگاه تک بعدی به زن به عنوان معشوق اثیری دچار می‌شود.

نودهی تحولات امروز جامعه ایران و جهان را خوب می‌بیند و دریافت خود را در داستان ارایه می‌دهد. او نویسنده‌ای از این نسل و برای این نسل است.

 

ب: از منظر فرم: 

 

ادامه دارد....