همه اش از یک کنجکاوی شروع شد. وقتی با آرزو خمسه قرار گذاشتیم که برویم به کافه تیتر...


نزدیک بود. خیلی هم راه نرفتیم. پیشنهاد می کنم اگر خواستید به آنجا بروید حتماً از مسیری که ما رفتیم بروید: از سه راه جمهوری وارد فلسطین بشوید. به سمت شمال بروید و خیابان دوم سمت راست را که ادامه بدهید؛ می رسید به برادران مظفر جنوبی. دویست متر که بالاتر بروید روبروی بیمارستان درست سمت راست خیابان پلاک 13 کافه تیتر را می بینید.
وقتی که وارد کافه شدم جلسه شروع شده بود. جا برای نشستن نبود. محسن فرجی داشت قصه می خواند. قصه ای از مجموعه داستان جدیدش چوب خط.
حالا یک نفر بلند شد و من نشستم. پشت پیشخوان چهره ای آشنا می بینم. باورم نمی شود. اسدالله امرایی است. عاشق ترجمه هایش هستم. مخصوصاً کوری ژوزه ساراماگو.
همه هستند: سیف الدینی، روشن، بهناز علی پور گسگری، ولی زاده مطلق، آرزو خسمه کجوری و برادرش که خبرنگار ورزشی است؛ هم گوشه دیگری نشسته اند.
خجالت می کشم که خانم خمسه را من دعوت کرده ام و آنوقت اینقدر دیر رسیده ام. بعضی ها از من
هم دیرتر می رسند مثل مهدی یزدانی خرم. مثل همی شه قیافه اش برای نامأنوس است. چند ماه پیش من هم قیافه ام همی ن طور بود. البته من به جز ریش بلند موهای بلندی هم داشتم.
داستان خوانی فرجی تمام می شود. کامران محمدی که به نوعی صاحب جلسه هم محسوب می شود شروع می کند به صحبت کردن و پرسش از خانم علی پور که گویا به عنوان کارشناس دعوت شده است. من همی ن طور سر می گردانم و با فضولی سعی می کنم همه کافه را که بی شباهت به یک مغازه نیست را کشف کنم.
پشت پیشخوان بهنام و بی تا را هم می بینم. علی پور درباره نام داستان و طراحی جلد و ساختار داستان صحبت می کند. گاهی هم کتاب را باز می کند و ارجاعاتی می دهد.
فضای کافه پردود سیگار است. صندلیها چوبی طرح لهستانی و میزها و تمام دکور کافه بوی کافه های قدیمی را می دهد. منوی کافه تیتر مثل یک دفترچه است. روی جلدش جمله ای از یوسار است.
مردی می انه سال که بعداً می فهمم فامی لیش آقازاده است شروع می کند به انتقاد از نسل ما که عقده های فرو خورده داریم و خلاصه حرفش این است که فرجی می خواسته خیلی از جنبه های اروتیک را نشان بدهد اما ترس فروخورده اش مانع شده است.
بهنام هم که کار فرجی را خوانده است نظرش را در مورد داستان بیان می کند. خجالت می کشم که من به خلاف بهنام که روزنامه نگار سیاسی بوده است؛ داستان نویس هستم و دلمشغولی مثل اداره کردن یک کافه با دردسرهایش را ندارم و آنوقت کتاب فرجی را هنوز نخوانده¬ام.
حرفهای زیادی زده می شود.
در مورد ساختار می نی مالیستی داستان های فرجی و ایجاز داستان ها و تفاوت با کوتاه نویسی مینی مال و کشف چیزهایی عجیب مثل خواهش زیستن و خواهش مرگ در داستانهای چوب خط و اختلاف بر سر داستان بهتر مجموعه که بعضی درخت انجیر را بهترین داستان می دانستند و بعضی داستان سرباز عراقی که البته بعضی هم به عنوان بدترین داستان از آن نام می بردند!
اما آنچه برایم از همه اینها قشنگتر بود حرفهای آخر امرایی بود که در جواب کسانی که می ¬گفتند سانسور دست و پای نویسنده را بسته است گفت:
" من می دانم که در مواردی سانسور بعد از انقلاب دست و پای نویسندگان را بسته است اما یک سؤال دارم و آن اینکه در جاهایی که سانسور دست ما را نبسته چه کرده ایم؟
من امروز نویسندگان جوانی را می بینم که تمام دغدغه اش نوشتن از جگرکی های تجریش و ...
نویسنده ای که خودش اینها را ندیده و تجربه نکرده است. به نظر من نویسنده ای موفق است که ذهنیت جامعه امروز را کشف کند و بیرون بکشد. شناخت دیالوگ امروز جامعه و دست یافتن به ذهنیت و نگاه جامعه امروز و یافتن زبانی نو و تازه نویسنده امروز را از نسلهای گذشته اش جدا می کند و اتفاقاً همی ن موارد محدودیت و سانسور او را تبدیل به نویسنده ای خلاق می کند که به دنبال گفتن حرفهایی تازه است. حرفهایی که هزینه و تبعاتی دارد که نویسنده آن را تحمل می کند...."
جلسه تمام شده است و من با بهنام گرم صحبت و فضولی هستم. بهنام از سه کتاب آماده چاپ در زمی نه سیاسی - اجتماعی خبر می دهد که نگارشش را تمام کرده و آماده چاپ است و به دنبال ناشر است.
محمدی از جلسه هفته بعد می گوید. قرار است کتاب "شمایل لرزان مردها" هادی نودهی نقد شود. کتاب را می خرم تا بخوانم.
خانم خمسه از جلسه راضی است. می گوید حرفهای خوبی زده شد کاش داستان را خوانده بودم. وقتی خانم خمسه که جلسه های مختلفی را دیده است این حرف را می زند یعنی جلسه عالی است. گویا برادرش هم همکارهایش را می ان این جمع روزنامه نگار و نویسنده پیدا کرده است.
خداکند که مشکلی پیش نیاید و بتوانم به این جلسه برسم.
امیدوارم که شما را هم در روز جمعه 19 خرداد ساعت 6 عصر در کافه تیتر ببینم.