دوستان خوبم سلام

نمي­دانم بايد اين را از بخت خوب خودمان بدانيم يانه. بهر طريق موقعيت خوبي براي ما فراهم آمده كه كاري هم جهت با كارمان يعني داستان نويسي براي بازماندگان شهرغم ديروز و اميد فردا؛ بم بكنيم. قرار است كه هفته آينده دوستان خانه داستان به همراه تعداد ديگري از دوستان نويسنده به بم برويم براي سركشي به بچه­هاي بمي وخانواده­هاي بازمانده از اين واقعه اسف بار. هركدام از ما به فراخور هنرش قرار است كه با اين بچه­ها ارتباط برقرار كند: داستان نويس داستان بگويد و شاعر برايشان شعر بخواند واهل تاتر هم هنرش را عرضه كند. اگر نتوانست لااقل با آن ها همدلي و بازي كند آنهم بدون اين كه در نظر بگيرد در پايتخت از چه شخصيت و جايگاه هنري برخوردار است و به قولي بي شيله پيله... و خلاصه هفته­اي شاد از حضورمان را براي آنها بسازيم. نمي­دانم اگر اين اتفاق براي من مي­افتاد چه انتظاري داشتم. آنچه مسلم است اين است كه ما احساس مي­كنيم اگر بتوانيم با اين بچه­ها از همين هنرمان كه تنها توشه دستان خالي ماست بگوييم شايد به سهم مان كمك اندكي در زدودن اين خاطره تلخ از ذهنهاي بزرگ اين بچه­هاي كوچك، كرده باشيم. سعي خواهم كرد كه بعد از مسافرت؛ اگر عمري بود گزارش ودريافتهاي اين سفر را براي شما بدون واسطه و قضاوتگري خاصي بنويسم. تا چه پيش آيد و چه در نظر افتد. البته هنوز تا سفر حدود دو هفته مانده و من باز هم خدمت مي رسم و مطالبي را خواهم نوشت. فعلاً سخت شبها درگير نوشتن يك رمان هستم. به ناچار كمتر مي­توانم از داستانهاي كوتاهم براي اين وبلاگ آماده كنم. كه بعد از تمام شدن اين رمان دوباره با داستانها و شعرهايم در خدمت دوستانم خواهم بود. اميدوارم كه بتوانيم با دست خالي ازتجربه هاي بكري برگرديم و تا سالها بتوانيم ياد كساني را كه در بم آرميدند را زنده نگه داريم.

 

اهورا