فاجعه عجيب و دردناک ز ل ز  ل ه بم را به همه ايرانيان عزيزم تسليت می گويم و ....

 

ديگر هيچ......

 

زندگي هضم يكديگر است!

 

آنروز سالگرد ازدواجشان بود. مرد كنار همسرش نشسته بود كه يخچال افتاد. مبل تكان خورد. ميز عسلي يكوري شد. چراغ خاموش شد....

مرد گرسنه و تشنه است. نمي­داند كه چند روز است كه غذا نخورده است. احساس درد جاي خودش را به نوعي كوفتگي داده است. مي­داند كه جاهايي از بدنش خرد شده است. امّا نمي­داند كجاهايش؟

مرد احساس مي­كند دارد مي­ميرد. مي­داند كه بايد كاري كند. به زنش كه كنارش مرده نگاه مي­كند و آخرين رطوبت بدنش از چشمانش سرازير مي­شود.

مرد را امدادگر بيرون مي­كشد. داد مي­زند: زنده است؛ زنده است...

دور لبها و دندانهاي مرد خون خشكيده است. مرد با صداي خفه و پرنفس زمزمه مي­كند: همسرم....همسرم.

امدادگر با كمك همكارانش او را روي برانكارد مي­گذارند. امدادگر برمي­گردد و دوباره داخل حفره مي­شود. تكّه­هايي از بازوان زن با رگهاي پاره آويزان ...تكّه­هايي از سينه شكافته و....

همه چيز را مي­فهمد. پنج روز از زلزله گذشته و مرد هنوز زنده­است!

 

مهدي كفّاش (اهورا)

خرداد 1379