دوست عزيزم ليلاي صادقي عزيز:



سلام



اين هم همان قولي كه به تو داده بودم تا چه در نظر آيد و چه مقبول افتد.راستش خيلي جاهاي كتابت را براي ارجا دادن علامت زده بودم ولي حالا مجبورم كه بخاطر مشغله فراوان از آنها چشم پوشي كنم باور كن كه خيلي حرفها داشتم و اين مختصر را فقط براي ثبوت وفاي به عهدم تقديمت مي­كند باشد كه در فرصتي ديگر از خجالت تو بيرون بيايم.



نقدي كوتاه و گذرا بر مجموعه داستان :



وقتم كن كه بگذرم



دراولين برخورد با اين كتاب چيزي كه انسان را با خودش درگير مي كند عنوان كتاب است كه برگرفته از خود كتاب است كه حتي در بخش انتهايي كتاب هم نام فصل آخر شده است.


اگر از اين تركيب سؤال برانگيز رد شويم و همين طور طرح جلد كه خود جاي تأويلها و تفسيرهاي فراواني دارد البته به اين معني كه اين تأويلها ما را از متن خارج و به فرامتن ارجا دهد نيست.


اين كتاب شامل مجموعه داستان­ها و داستانواره­هايي است كه به اعتقاد من درقالب يك داستان بلند جاي گرفته است.


در اين جا با شابك روي جلد دچار مشكل جدي هستم.


براي داستان بلند بودن اين مجموعه هم دلايلي دارم كه در زير بر مي­شمارم:


1- در جاي جاي داستانها و هر جايي كه بتواند راوي دخالت كن ما را به كلي فراتر از هر داستان ارجا مي­دهد كه برگرفته شده از همان كليت روايت داستان است.


2- در جاهايي راوي دخالت مي­كند و اين دخالت در صورت مشترك بودن در تعدادي از داستانها شامل اشاره به داستانها و نام كتابهاي منتشره راوي ديگر از روايت خطي خارج مي­شود و بر مداري دايره وار قرار مي­گيرد.


3- زاويه داستان در بيشتر داستانها اوّل شخص است.


4- به جاهايي كه زاويه ديد ديگري هم انتخاب شده مي­توان اينگونه نگريست كه فصلهايي از يك روايت كليّ داستان بلند است.


5- داستان يك شخصيت محوري دارد و او خود راوي است.


6- ما در اينجا يك داستان با مرگ مؤلف است.


7- روايتي غير خطي و به نوعي سيال براي داستان بلند انتخاب شده است.



در اين كتاب ما با اشكال و المانهايي روبرو مي­شويم كه در نوع خود در ايران كم نظير است. يادم مي­آيد كه در سفري كه به مناسبت جشنواره­اي چند سال پيش داشتم با نمونه­اي منحصر به فرد از اين نوع كار توسط يك نويسنده ديگر روبرو شدم. در آن موقع جمع ما كه شامل من و محود ساطع و مهدي پورعمراني و حسن ميرزايي و احمد كم و .... تني چند از نويسندگان ديگر بود با اين نوع كار برخورد كرديم.


البته هر كدام ازما ادله خاص خودش را داشت.


من در همان موقع با سور فيكشن و مباني آن آشنا بودم ولي كار آن دوست آنقدر ذوقي بود كه اولين چيزي كه به ذهن ما مبادرت مي­كرد اين بود كه وي از سر تنبلي و خامدستي سعي كرده چنين داستاني بنويسد و اين كار را تقليدي ناموفق ارزيابي مي­كرديم.


بگذريم ....


در داستانهايي كه در كتاب وقتم كن كه بگذرم نوشته شده است فراوان ما اشكال و نشانه­هاي تصويري مي­بينم.


حضور اين تصاوير از دو حال خارج نيست:


يا بسيار سطحي است و مخاطب مجبور است مفاهيمي را خود جايگزين مطالب كند.


و يا اينكه پشت به معاني فراتر از قراداد هاي داستان دارد.


به نظر من ليلاي خوب ما اينجا دچار ترديد است. يكي از مباني ميني ماليست كه داستانهاي بيشتر اين كتاب را هم در بر­مي­گردد متكي بر خود بودن و هرچه خالي تر بودن از معنايي بيرون از روايت است. در حقيقت بايد سعي صادقي را در موجز كردن داستانها ستود و اميدوار به ادامه اين راه از سوي او بود ولي اين را هم بايد خاطرنشان كرد كه او در ارائه داستاني به روش ميني مال در بسياري از داستانهاي اين مجموعه موفق نبوده است.


امّا از ديگر نكات مثبت داستان سعي در آشنايي زدايي از مفاهيم آشنايي همچون حروف الفبا است كه مخاطب را به معنايي بسيار زيبا از حروف مي­رساند. كاري كه شايد بتوان گفت جان دادن به حروف است و زندگي مستقل را براي آنها توانسته به تصوير بكشد. حتي در جايي همنشيني حروف به زندگي مشترك تعبير مي شود.


از ديگر نكاتي كه با پذيرش آن در بعضي از داستانهاي اين مجموعه و استفاده صحيح داستان را به ميني مالهاي موفق تبديل كرده است:


1- پايانه غافل گير كننده مثل زنگها


2- قصه ساده و روان


نكته ديگر اينكه اصرار فراواني هم به بازيهاي زباني در داستانها موجود است كه مخاطب را بسوي حركتي از عينيت به ذهنيت سوق مي­دهد كه در بعضي از داستانها جا افتاده است.


در انتها از ليلاي صادقي عزيز تشكر مي­كنم و براي او آرزوي موفقيت مي­كنم اما ذكر يك نكته را هم ضروري مي­دانم اگر ايشان در زندگي خود درست دقت كنند و خوب ببينند قصه­هاي بهتري را براي اين گونه روايت خواهند يافت كه شايد ارزش بصري بيشتري براي سور فيكشن داشته باشند.


ما ميراث دار شهرزاد قصه گو هستيم اگر خوب ببينم درخواهيم يافت كه پايان قصه ها درست نيست و هنوز قصه­هاي نگفته فراوانند.



مهدي كفّاش


مهر 1380