پاييز بهار قصه ­ها

ترنم مستانه باران

ريزش عشق زلال آسمان برزمين

و

لباس احرام زرد طبيعت در مناسك پاييز

اگر خوب گوش فرا دهي لالايي نارنجي نسيم را در گوش طفلان فرداي بهار مي­شنوي

خوب گوش بده، تيك و تاك لحظه ­هايي كه در چشمان خواب آلود درخت انار باغچه، شباهنگام مي­تركد و صبح دانه ­هاي خواب انار چه گلي رنگ كرده پاي درخت را

در راه است

شبهاي بلندي كه پدربزرگ به انتظار نشسته و استكان لب طلاي كمرباريك چاي را آرام پاي حوض توي دست مي ­لغزاند و با گرمايش خاطرات يخزده را زنده مي­كند

جاي خالي مادربزرگ

دستان لرزان پدربزرگ

و سيني استكاني كه تنها يك استكان دارد

صداهاي ديگري هم هست اگر خوب گوش دهي

نصيحتهاي آخر كلاغ مادر به جوجه­اش كه

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است

پاييز بهار قصه­هاست

شهرزاد قصه گو

شب

مام همه ­ي دختركان آبادي است؛ تا كي صبح را به آغوش كشند رهيده از تاريكي

قصّه كه شروع مي­شود؛ سكوت مي­شود پرده پرده بالاي دستگاه موسيقي لبالب شور طبيعت

آهاي جيرجيرك فالش مي­زني

هي صداي تو مرغ شب يك گام بالاتر

آه باز هم تو گرگ

اجراي امشب را خراب كردي؛ مي­دانم تو هم غم داري، آري كسي به درد دلهاي تو گوش نداده كه تو فرياد به آسمان مي­كشي

پاييز بهار غصّه­هاست

يادآور هبوط

افتادن آدمي از چشم خدا

تنهايي، درد، غربت

سرنوشت محتوم آدمي

_ حوا بي­تقصير است

شهرزاد مي ­گويد، اشك مي­دود به صورتش

 باور كنيد بي ­تقصير است حوّا. شماها كه قصّه من را مي­شنويد حوّا سيب را براي عشق به آدم كند نه براي...

گلوي آسمان را بغض پر­ مي­كند

مي ­تركد بغض آسمان به آذرخش

برق نگاه آسمان چه آتشي كه به دل زمين نمي ­زند

خورشيد دارد سر مي­زند شهرزاد

قصّه كوتاه كن تا شبي ديگر...

پدربزرگ ساكت مي­شود خودش را زير كرسي جابجا مي­كند

دور و برش را نگاه مي­كند

هيچ كس نيست

هيچ كس

هيچ.

مهدي كفّاش

10 مهرماه 1382