چيزي شبيه جنون

ساعت يك شب است. من و همسرم يكهو به سرمان زده كه بياييم بيرون و الان در يك پارك تك و تنها نشسته‌ايم و او مشغول خواندن رمان چراغها را من خاموش مي‌كنم زويا پيرزاد است و من هم مشغول نوشيدن چاي پررنگ و دوست داشتني و فكر وخيال كردن و نوشتن از شخصيتهاي داستانم. با اين كه تقريباً مدت زيادي را صرف شناختن شخصيتهايم كرده‌ام ولي نميدانم كه چرا آنها كه آرام بودند حالا سركشي مي‌كنند. با بعضي كه از همين حالا مشكل پيدا كرده‌ام.
فردا قرار است كه بروم حوزه‌هنري و چند تا از بچه‌ها را ببينم و داستان‌هايشان را براي چاپ در يك مجموعه داستان بگيرم .
راستي يك مژده هم براي برو بچ دارم و آن اينكه با همكاري مجتمع فرهنگي نور و رايزني‌هاي دوستان عزيزمان در آينده‌اي بسيار زود قرار است كه جلسه خانه داستان در اين مجتمع برگزار شود. فعلاً طبق تصميمي كه دوستان هيئت مؤسس گرفته‌اند قرار است كه فقط كارگاه داستان و جلسه نقد داشته باشيم كه البته همين هم غنيمت است.
هيچ وقت بد عهدي‌هاي خانه جوان استان را فراموش نخواهيم كرد. همين بدعهدي ها بود كه باعث شد ما كه قرار بود اولين جلسه را در پيش ازعيد و ايام محرم برگزار كنيم تا الان شرمنده دوستان داستان نويس و منتقد باشيم.
بچه‌ها براي اينكه خانه دچار مشكلاتي كه جمع‌هاي هنري ديگر دچارش شده بودند؛ نشود تصميم گرفته‌اند كه به صورت كاملاًً حرفه‌اي و با جمعي محدود كار را دنبال كنند. به اين معني كه خانه از دوستاني تشكيل خواهد شد كه كار داستاني كرده‌اند و آموزش‌هاي لازم را ديده‌اند يا به نوعي كار تجربي قابل قبولي ارائه داده‌باشند.
بهر حال براي اين دوستان آرزوي موفقيت و كاميابي مي‌كنم.
كلي كار نكرده‌دارم كه بايد انجام دهم مثلاً بايد هر چه زودتر سري به نمايشگاه كتاب تهران بزنم. بايد از تعدادي از داستانهايم كپي تهيه كنم و به دوستم آقاي ورجاني بدهم. گويا مي‌خواهد مجموعه‌اي راجع به ادبيات داستاني خراسان تهيه كند و در آن قرار نيست تنها به كساني كه در استان هستند بپردازد و حتي قرار است به نويسنده‌هاي خراساني كه در حال حاضر به هر دليل در خراسان حضور ندارند و مهاجرت به شهر‌هاي ديگر كرده‌اند نيز توجه شود خود من خيلي از بچه‌هاي خراساني را مي‌شناسم كه در تهران ، اصفهان ، كرج ، قم، شيراز وشهر‌‌هاي ديگر به سر‌مي‌برند.
بهر‌حال دست مريزاد به اين دوست.
من كه بدم نمي‌آيد بعد از چند سال سكوت به خاطر بعضي مصالح! كمي گرد و خاك از سر و رويم بتكانم و نفسي تازه كنم. البته اميدوارم كه بلايي كه بر سر من درچند سال پيش آورند دوباره بهمين بهانه تكرار نشود...
آمين ؟!
سه شنبه16 ارديبهشت 1382
بعد از تحرير:
نقد زير را براي خانم شاملو نوشتم و فرستادم شايد به‌دردش بخورد البته يك بخشش مي‌ماند براي بعد به عنوان هندسه رمان ( انگار گفته‌ بودي ليلي...)
مهدي
همان شب