سي مرغ مي‌‌آيد؟!
خبر رسيده بود كه سيمرغ مي‌آيد و هيچكس در آمدن او شك نداشت.
آنروز وقتي كه برايمان از سيمرغ ، از مهرباني‌اش از آب و غذايي كه با آمدنش به ما پرندگان مي‌رسيد؛ گفته بود : پاهايش را نشانمان داده بودكه از ظلمي كه براو رفته بود هنوز زخم هايي را از پا‌بندها برپاهايش داشت او جاي خالي طوقي را برگردنش نشانمان داد كه بدون پر مانده بود و خون مردگي هايي بر پرهاي دور گردنش ديديم. او برايمان گريست وبالهايش را برايمان رو به مشرق باز كرد و گفت: سيمرغ خواهد آمد و ما را از اين ظلم آشكار كه بر ما مي‌رود خواهد رهانيد.
ما او را تا آمدن سيمرغ به رهبري خودمان برگزيديم او ازهمه بر ما آ‌گاهتر بود. ما نيز او را با تجربه مي‌دانيستم. روزها مي‌گذشت و هر روز بر خيل يارانش افزوده مي‌شد. شايعاتي بر سرزبانها افتاده بود. ما كمتر اورا مي‌ديدم آن روزها شايعاتي يواش يواش بر سر زبانها مي‌افتاد. لك‌لك روزي كه اورا ديد گفت: او چقدر شبيه سيمرغ است گنجشك مي‌گفت:كه در خوابش سيمرغ را ديده كه به طور غير قابل باوري شبيه او بوده‌است.
وقتي كه در يكي از سخنرانيهايش از شبباهتش به سيمرغ پرسيده شد او در جواب فقط لبخند زده‌بود. اتفاقات ديگري هم مي‌افتاد كه ما آمدن سيمرغ را نزديكتر مي‌ديديم. تخمهايي از لانه ها گم مي‌شد. روز به روز بر جمعيت كركسها افزوده‌مي‌شد. آخر اين هم يكي از نشانه‌هاي آمدن سيمرغ بود كه او به ما گفته بود.
ديگر ما به ندرت او را مي ديديم يعني بيشتر مي‌شنيديم كه كسي او را ديده‌‌است .
جغد برايمان مي‌گفت: او اصلاً شبيه سيمرغي كه در افسانه‌‌ها آمده است نيست پس‌از مدتي جغد ناپدبد شد وشنيديم كه اين هم ازنشانه‌هاي نزديك بودن آمدن سيمرغ است. ديگر كسي در شباهت او به سيمرغ شك نكرد. ديروز خبر رسيد كه سيمرغ هنگام غروب خواهد آمد.
خورشيد كاملاً درحال غروب كردن بود امّا هنوز از سيمرغ خبري نبود، ناگهان ولوله‌‌اي درجمع افتاد وهمه سرها به سمت آخرين شعاع‌ها‌ي خورشيد چرخيد. اشك در چشمانمان جمع شد وحتي بعضي بيصدا گريه مي‌كردند. از هيجان آنچه مي‌ديديم قلبهايمان به شدت به تپش افتاده بود.
او مي‌آمد. او به همراه بيست‌ونه كركس ديگر وشك نكرديم كه او خود سيمرغ است……


مهدي كفّاش
پاييز 1376
بازنويسي بهمن 1381