20-07-1391

آدمیزاد اعتبارش به سلامتی است. ساده‌ترین چیزی که انگار همیشه‌گی است و اشکال‌اش هم همان اعتباری است که قوامی در آن نیست.

هفته پیش، پنج‌شنبه  13 مهر 1391ساعت ۱۸:۳۰ دقیقه بعدازظهر بعد ازکمی سرگردانی خودم را به جلسه کتابسرای عصر روشن رساندم. سرگردانی که گاهی از نابلدی مسیر نیست و از کم‌دقتی است. اما این کم‌دقتی تنها آنجا نبود و درست یک ساعت بعد بیشتر خودش را نشان داد. زمانی که کیفور از شنیدن حرفهای غبرایی و میرعباسی به خاطر اینکه دوستی پشت خط نماند؛ پله‌ها را ۵ تا یکی کردم و شد چنان که افتد و دانی!

بعد هم ولوشدن کف کتابسرا به دلیل عارضه ضربه به کمر و انداختن دوستانی به زحمت که بعضی را بار اول به جز محیط مجازی در محیط حقیقی می‌دیدم.

شیرین اینجا بود که می‌خواستم تا با آمدنم حق نوبل ادبی را به شاهرخ گیوا بدهم اما...

آن‌شب تا ساعت ۲ بامداد در اورژانس بیمارستان فیروزگر بودم. همراهم سرکار خانم راد که کار اصلی‌شان خبرنگاری بود و از لحظه سانحه تا پیگیری تشکیل پرونده در بیمارستان زحمتم افتاد به گردنشان. بعد از اتمام جلسه هم که شاهرخ گیوا آمد که به خواهشم گوش داده و به خاطر من جلسه را به هم نزده بود تا کسانی که برای شنیدن رمان جدیدش وقت گذاشته و آمده بودند دست خالی نروند و تجربه جدیدش را بشنوند. همین طور اداره کننده جلسه سرکار خانم دستاران که بعد فهمیدم به جز پرداختن به ادبیات دبیر فرهنگ و هنر ایسنا هستند و با همه گرفتاری‌هایشان پس از جلسه به سرعت خودشان را به بیمارستان رساندند.

خیلی‌ها را در آن لحظه‌های دردی که تا جانم بالا می‌آمد؛ دیدم که پیگیر از جلسه بیرون آمدند: کاوه فولادی نسب و خانلری عزیز و سعید شریفی و...بعضی های دیگر که نامشان رفت و تصویر نگران با محبتشان برای همیشه در خاطرم نقش بست.

تازه بعد از آن شب هم لطف و احوال‌پرسی دوستان از طریق تلفن و فیسبوک و ایمیل روزانه شامل حالم شده‌است.

... حالا که یک هفته است از بیمارستان مرخص شده‌ام و در خانه تخت بند و زمین‌گیر هستم؛ می‌خواستم حق جایزه نوبل را که جایزه صلح است
به همه دوستان‌ام بدهم. کسانی که دغدغه بزرگ انسان بودن به دنیای محجوب نوشتن کشاندشان و با همه اختلاف سلیقه هنوز هم روح بزرگشان با دیدن درد درچهره‌ای هرچند ناآشنا متأثر می‌شود. نویسندگان نجیب ایرانی که با وجود تحمل ناملایمات از سوی ناشر و ارشاد و دستگاه سانسور و کم رغبتی خواننده پارسی‌نخوان!! خون دل می‌خورند و دنیای ادبیات را رها نمی‌کنند و تلاش می‌کنند تا روی دیوار ستبر هستی خَشی به یادگار بگذارند.

انسانهای غریبی که دنیای محبت و لطف و مهربانی‌اند
و هرچه بد که سرشان رود برای هم‌نوع بد نمی‌خواهند.

دمشان گرم...قلمشان توانا و سرشان خوش باد.

 

شادزی