*دوشنبه
12/4/1391 ساعت 22:43 اس ام اس کوتاه حامد جلالی رسید:

«متاسفانه دوست داستان نویسمون "حمید شریفی" امروز بعد از ظهر خودش رو
راحت کرد.»...

قبلش اس ام اس علی اصغر عزتی پاک رسیده بود. فردا سه شنبه بود و قرار بود جلسه نقد کتاب اصغر( آواز بلند) در نگارستان اشراق برگزار شود.

ماندم چه کنم؟ سوگواری رفیق رفته یا به جا آوردن حق رفیق مانده؟!حالم بد بود... کتاب اصغر طولانی... .

آخرش دل به دریا زدم. کاری کردم که اگر حمید بود می کرد و کتاب اصغر را دست گرفتم و یادداشت برداشتم و تا فردا درست سرجلسه تمامش کردم.

پنج‌شنبه به تهران پیش سید مهدی موسوی‌نژاد رفتم. کسی که حمید وصیت کوتاهش را به او ایمیل کرده‌بود. همه‌مان می‌دانستیم که رفیق فابریک حمید بود.

حالش خوب نبود... حال هیچ‌کداممان خوب نبود، نه من، نه حامد، نه اصغر...

امروز جمعه است. سر مجلس ختم حمیدرضا شریفی دوستانی آمده‌اند که بعضی را سالهاست ندیده‌ام و حالا همت کرده‌اند و از قم  و دوردست‌ترین نقاط تهران خودشان را رسانده‌اند.

حمید را قبرستانی کوچک و محلی در یافت آباد دفن کرده‌اند. فرزدق اسدی خاطرات زمان دفن حمید را می گوید که اتفاقات عجیبی افتاده‌بود. خاطرات سالها پیش‌ترش که حمید واسطه ازدواجش شده‌بود... جعفر مرتضوی از خاطرات سفر به عسلویه ...

سرمزارش درخت بید خشکی است. نه سایه ای دارد که ما را در ظل آفتاب بی شرم تیر خنک کند و نه باروبرگی که لااقل تن پوش خودش باشد تا تن لاغرش را از چشمان هیزِ مرگ‌زدگان قبرستان بپوشاند.

دوباره جمع شده‌ایم؛ فرزدق اسدی، سید مهدی موسوی‌نژاد، جعفر مرتضوی، دوست جعفر- دانشجوی دکتری است و جعفر اصرار دارد «دکتر» صدایش کنیم - حتی دختر کوچک سید مهدی که بابایش سرقبر عمو حمید آورده‌اش تا آخرین قطعه پازل هزار تکه‌ای که عمو حمید برایش آورده‌بود، را تکمیل کند. مهدی می‌گوید: عموها بعد از اینجا می‌آیند خانه تا کار ناقص عمو حمید را کامل کنند!!

پایین قبر حمید ‌روی قبری ایستاده‌ام که رویش نوشته در «صد سالگی» ریق رحمت را متوفی سرکشیده‌است! خنده‌ام می‌گیرد به مرتضوی می‌گویم: انگار مسابقه‌ای را برده‌است که بازماندگان محض یادبود آن را روی سنگ قبر نوشته‌اند.

به قبر حمید نگاهم می‌افتد، بی‌هوا از دهانم می‌پرد: یکجور بی‌لاخ به زنده‌ها!

به گفته بچه‌ها روز دفن حتی ورجانی و حامد جلالی هم جا کن شده‌بودند و از قم آمده‌بودند تهران.

تا نیمه شب هم با مرور خاطرات حمید گذشته بود و فکر می‌کردند که با رمان و داستان‌هایش چه کار کنند و چه طور نامش را زنده نگه دارند...

هنوز گیج‌ام و نمی‌دانم که چه طور می‌شود که کسی تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش خاتمه دهد. آنهم یکی مثل حمید که کتابخوان قهاری بود و موسیقی خلاق را می‌شناخت و حتی به دوستانش معرفی می‌کرد ولی انتخاب حمید به هر دلیل که باشد اولین اثرش جمع شدن دوباره دوستانش به بهانه «رفتنش» است آنهم دوستانی با سلایق متفاوت و بهانه‌های فراوانی که برای جمع نشدن کنار هم داشتند.

حمید با مرگش همه‌مان را تکان داد. نمی‌دانم نفر بعدی کیست ولی همه‌مان به آرامی از مرز سی‌سالگی گذشته‌ایم و وارد دهه چهل زندگی و شاید بیشتر شده‌ایم. در خیال اثری که بنویسیم و خطی هرچند کمرنگ به دیوار ستبر هستی بیاندازیم.

حمید اثرش را روی دیوار هستی گذاشت. به همه مخاطبین تلنگرش را زد و با مرگ خود خواسته‌اش درضیافت نبودنش همه را دور هم نشاند و چه اثری هنرمندانه‌تر از این  که در زمانه بی‌رحم دور شدن آدم‌ها از هم و دور شدن دنیا‌ها بتوانی این دنیا‌ها را کنار هم جمع کنی؟!

 

شادزی

۲۲تیرماه  ۱۳۹۱

  

* پی‌نوشت:

قرار بود این یادداشت در مراسم یادبود «حمیدرضا شریفی» خوانده شود. مسافر بودم آنهم در جایی که دسترسی به اینترنت نداشتم.